سفارش تبلیغ
صبا

اشعار مولودی امام حسن مجتبی (ع)

اشعار مولودی امام حسن مجتبی (ع) نذری کنید تا که دمی با خدا شویم 

از این قفس که ساخته شیطان رها شویم 
باری که روی دوش گرفتیم از گناه 
روی زمین گذاشته و با صفا شویم 
امشب شب در آمدن ماه فاطمه است 
دیگر بس است باید از این خواب پا شویم 
تا نیمه های ماه دگر صبر هم بس است 
راهی بیت حضرت خیر النسا شویم 
باید هزار سال عبادت کنیم تا 
از سائلان واقعی مجتبی شویم 
آقا عنایتی کن از این تن در آمده 
قدری تو را صدا زده تا بی ریا شویم 
قدری به ما نگاه کن آقا که تا ابد 
گندم فروش صحن نگاه شما شویم   
امشب به یمن آمدنت دست ما بده 
آن باده ای که بر کرمت مبتلا شویم 
  
حسنت مرا مقیم سرِ دار میکند 
امشب علی ز لعل تو افطار میکند 
  
وقتی تو را ز عرش فراتر گذاشتند 
یعنی به روی دست پیمبر گذاشتند 
در راه تو تمام خلائق نشسته اند 
دل برده ای که نام تو دلبر گذاشتند 
ماهی نبود تا که در این ماه گل کند 
اینجا تو را به دامن مادر گذاشتند 
خورشید را به امر خدا مثل هدیه ای 
یک گوشه پیش هدیه حیدر گذاشتند 
موسی برای مهد تو گهواره ساخت و 
عیسی و دیگران روی آن پر گذاشتند 
تا این که حاجت دل عالم روا شود 
هفت آسمان به پای شما سر گذاشتند 
امشب برای شادی زهرا و مرتضی 
تاجی به روی فرق تو از زر گذاشتند 
این افتخار ماست که با مقدم شما 
ما را در آستان تو نوکر گذاشتند 
  
با بودن تو فاطمه حس کرد مادر است 
یعنی که اولین پسر چیز دیگر است 
  
با مقدم تو دین خدا زنده میشود 
ماه خدا کنار شما زنده میشود 
عیسی به ناز مقدم تو ناز میکند 
موسی که هیچ با تو عصا زنده میشود 
ماه مبارک است در این نیمه های شب 
با مقدم تو حال دعا زنده میشود 
امشب که فاطمه به تو لبخند میزند 
شهر مدینه غرق صفا زنده میشود 
آقا خوش آمدی که در این لحظه های خوش 
سلول های مرده ما زنده میشود 
امشب تو آمدی و نبی گفت با علی 
یک ضلع از حدیث کسا زنده میشود 
وقتی شروع نهضت ارباب با شماست 
با تو حسین و کرب و بلا زنده میشود 
  
چشمان تو به چشم علی تا که وا شده 
از آن به بعد نام شما مجتبی شده 
  
شوری میان سینه من پا گرفته است 
عشقی میان قلب و دلم جا گرفته است 
مثل علی ست با نمک است و خدایی است 
قنداقه ای که حضرت زهرا گرفته است 
گویا دوباره موقع افطار آمده 
با بوسه ای که از لبش آقا گرفته است 
او که کریم خانه ی زهرا و حیدر است 
رونق ز کار و بار مسیحا گرفته است 
از سوی جنت آمده یا از سوی خدا 
دسته گلی که حضرت موسی گرفته است 
معمار گاهواره او دست جبرئیل 
یعنی که کار عشق چه بالا گرفته است 
یوسف رسیده است به پابوسی حسن 
مجنون شده است و دامن لیلا گرفته است 
با چشم خود دل از همه دل ها ربوده است 
این ارث را ز ام ابیها گرفته است 
آنقدر بیت حضرت زهرا شلوغ بود 
یک هفته است نوح نبی جا گرفته است 
  
ای برکت همیشه افطار ما حسن 
خوش آمدی به خانه صدیقه یا حسن 
  
از بس که مثل حضرت زهرا منور است 
مست اند اهل خانه به قدری معطر است 
حیدر ز شوق، محو تماشای روی اوست 
گفتم که گفت فاطمه، او چیز دیگر است 
گفته نبی عقیقه کند زودتر علی 
آنقدر روی دلبر نوزاد محشر است 
کی گفته است این که حسن مرد جنگ نیست 
نیزه به دست حضرت فتاح خیبر است 
گفتند نیست آشنا با فنون جنگ 
جنگ جمل رسید همه دیدند حیدر است 
با ضربه اش چو عایشه را زد به روی خاک 
دیدند مستحق صد الله اکبر است 
وقت نماز کنده شود از دل زمین 
بیخود نبوده است که او مست کوثر است 
در حلم و در عبادت و در سجده های شب 
هم مثل مرتضی ست و هم چون پیمبر است 
  
این را بدان کسی که به تن فخر میکند 
محشر خدا به خلق حسن فخر میکند 
  
مظلوم تر ز حیدر کرار یا حسن 
ای نیمه شب به دوش شما بار یا حسن 
ای صاحب تمام مکاتب ،امام عشق 
استاد درس رزم علمدار یا حسن 
ای قبله گاه خلق دو عالم بقیع تو 
ای از دل شکسته خبردار یا حسن 
پیری زود رس ز چه آمد سراغ تو 
از غصه های کوچه عزادار یا حسن 
ای زیر بار تهمت و دشنام بین شهر 
ای از تمام شهر طلبکار یا حسن 
آقا شنیده ام که قدت را شکسته اند 
وقتی که سوخت آن در و دیوار یا حسن 
  
آقا شب ولادت و روضه حلال کن 
این روضه را زمینه عشق و وصال کن 
 

***********
 

شعرولادت امام حسن مجتبی علیه السلام ـ شاعرناشناس

بالی برای پر زدنم دست و پا کنید 
از قید و بند غصه دلم را رها کنید 
ای روزه دارهای سر سفره ی کرم 
حالی چو دست داد برایم دعا کنید 
وقت سحر که فیض مناجات کامل است 
منت گذاشته و مرا هم صدا کنید 
ای سائلان پشت در خانه کریم 
راهی برای رد شدن عشق واکنید 
خیرات میدهند به هرکس که آمده 
جانی بیاورید و به پایش فدا کنید 
** 
روزی که پا به دیده ی دنیا نهاده ای 
رنگی دگر به جلوه مهتاب داده ای 
در زیر پای تو سر خیل ملائک است 
آن لحظه ای که در سفر حج پیاده ای 
امشب اگر اراده کنی ذبح میشوم 
جانم فدای منت و همچون اراده ای 
سجاده ی تو عرش؛ در آن لحظه ای که تو 
تکبیر گفته و به نماز ایستاده ای 
نام تو را ادامه ی زهرا نوشته اند 
تو مادری ترین پسر خانواده ای 
  
هرکس که عشق حضرت مولا نمیشود 
هر یوسفی که یوسف زهرا نمیشود 
  
در طالعم اسیر حسن را رقم زدند 
روزی که نقش خلقت من را رقم زدند 
از روی سرو قامت لیلایی حسن 
در شعر عشق سرو چمن را رقم زدند 
بر روی لوح سینه بیتابم از ازل 
با رنگ سبز نام حسن را رقم زدند 
صبر حسن مقدمه ی ظهر کربلاست 
این گونه شد که داغ کفن را رقم زدند 
  
ای صبر تو مقدمه ی کار کربلا 
پیش تو سر به زیر علمدار کربلا

لطفااگرشاعرش رامیشناسیداطلاع دهید

**********
 

شعرولادت امام حسن مجتبی علیه السلام ـ شاعرناشناس

سالها چشم به دنبال عبایی میگشت 
سالها حُسن پِی قبله نمایی میشگت 
  
عاقبت گمشده بردست علی پیدا شد 
عشق در نیمه ماه رمضان زیبا شد 
  
خانه وحی که عطر گل مریم دارد 
جلوه های علوی جذبه خاتم دارد 
 خانه وحی اگرچه درِ عالم دارد 
کلبه ای هست که یک قبله نما کم دارد 
  
سفره هر سحرش بال ملک میخواهد 
سفره حضرت زهراست نمک میخواهد 
  
جلوه ای کرد خدا باز در این خانه و بعد 
باز شد پنجره با دست کریمانه و بعد 
خانه پر شد ز گل و لاله و پروانه و بعد 
چشم ها مات شد از خنده دردانه و بعد 
  
گوئیا روح علی باز به تن آمده است 
باز اسفند بریزید حسن آمده است 
  
چشم وا کردی و دل رفت ز دل هایی که 
در تماشای تو بودند تماشایی که 
همه مجنون شده از دیدن لیلایی که 
برده دل از علی و حضرت زهرایی که 
  
با نگاهش به همه عرض و سما عیدی داد 
نه فقط مادر سادات خدا عیدی داد 
  
یکی از کوچه نشینان تو دنیا شده است 
یکی از کاسه به دستان تو موسی شده است 
آنکه از جام تو نوشیده مسیحا شده است 
آنکه روی تو ندیده است زلیخا شده است 
  
یوسفان گرم تماشای شما مست شدند 
کوچه ها وقت عبورت همه بن بست شدند 
  
آنکه سودا زده ات نیست که آدم نشود 
آنکه سر باخته ات نیست که محرم نشود 
نشود آنکه اسیر تو مکرم نشود 
نشود هرکه گدایت به جهنم… نشود 
  
که خدا بیرق خود را لب بامت زده است 
هرچه در ملک خودش بود به نامت زده است

لطفااگرشاعرش رامیشناسیداطلاع دهید

*********

  شعرولادت امام حسن مجتبی علیه السلام ـ قاسم نعمتی 
  
همدم یار شدن دیده تر می خواهد 
پیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد 
عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست 
قدم اول این راه جگر می خواهد 
بال و پرهای به دور و بر شمع ریخته گفت: 
بشنود هرکه ز معشوق خبر می خواهد 
هرکه عاش شده خاکستر او بر باد است 
عاشق از خویش کجا رد و اثر می خواهد 
هنر آن نیست نسوزی به میان آتش 
پر زدن در وسط شعله هنر می خواهد 
در ره عشق طلا کردن هر خاک سیاه 
فقط از گوشه چشم تو نظر می خواهد 
ظرف آلوده ما در خور سهبای تو نیست 
این ترک خورده سبو رنگ دگر می خواهد 
زدن سکه سلطانی عالم، تنها 
یک سحر از سر کوی تو گذر می خواهد 
  
تا زمانی که خدایی خدا پا بر جاست 
پرچم حسن حسن در همه عالم بالاست 
  
در کرمخانه حق سفره به نام حسن است 
عرش تا فرش خدا رحمت عام حسن است 
بی حرم شد که بدانند همه مادری است 
ورنه در زاویه عرش مقام حسن است 
بس که آقاست به دنبال گدا می گردد 
ناز عشاق کشیدن ز مرام حسن است 
دست ما نیست اگر سینه زن اربابیم 
این مسلمانی ایران ز کلام حسن است 
هرکه خونش حسنی شد ز خودی حرف شنید 
غربت از روز ازل باده جام حسن است 
حرم و نام و وجودش همه شد وقف حسین 
هرحسینیه که بر پاست خیام حسن است 
او چهل سال بلا دید بماند اسلام 
صبر شیرازه اصلی قیام حسن است 
  
ما گدائیم ولی شاه کریمی داریم 
هرچه داریم ز تو یار قدیمی داریم 
  
تاخدا با همه حُسن خود املایت کرد 
چون جلالیت خود آیت عظمایت کرد 
تا که در صورت تو عکس خودش را بکشد 
همچونان روی نبی این همه زیبایت کرد 
تا که قرص قمر ماه علی کامل شد 
پرده برداشت ز رخسار و هویدایت کرد 
تا ثمر داد نهالی که خدا کاشته بود 
باهمه جلوه تو را شاخه طوبایت کرد 
ریخت آب و سر مشک از کف هر ساقی رفت 
بسکه مستانه و مبهوت تماشایت کرد 
تا که اثبات شود بر همگان ابتر کیست 
پسر ارشد صدیقه کبرایت کرد 
تاشوی بعد علی میر بنی هاشمیان 
صاحب صولت و شخصیت طاهایت کرد 
بسکه ذات احدی خاطر لعلت می خواست 
شیر نوش از جگر حضرت زهرایت کرد 
  
با توسرچشمه کوثر شده زهرا یاهو 
کوری عایشه مادر شده زهرا یاهو 
  
انقطاع تو زِ هر سوز و گدازت پیدا 
فاطمی بودنت از عشوه و نازت پیدا 
سر سجاده تو گوشه ای از عرش خداست 
سیر عرفانی ات از حال نمازت پیدا 
هرکه آمد به در خانه تو آقا شد 
هرچه جود و کرم از سفره بازت پیدا 
گریه دار است چرا زمزمه قرآنت 
حزن زهراییت از صوت حجازت پیدا 
آتشی بر جگرت مانده که پنهان کردی 
ولی آثارش ازین سوز و گدازت پیدا 
وارث پیر مناجاتی نخلستانی 
این هم از ناله شبهای درازت پیدا 
محرم مادری و از سر گیسوی سپید 
درد پنهانی و یک گوشه رازت پیدا 
  
کاش مهمان تو و چشم پر آبت باشم 
روضه خوان حرم وصحن خرابت باشم 
  
روح تطهیر کجا وسوسه ناس کجا 
دلبری پاک کجا خدعه خناس کجا 
خون دلها وسط تشت به هم می گفتند 
جگری تشنه کجا سوده الماس کجا 
در چهل غمی که جگرت را سوزاند 
ضرب دیوار کجا برگ گل یاس کجا 
خانه ای سوخته و دست ز کار افتاده 
ورم دست کجا گردش دسداس کجا 
ای کفن پاره شده علقمه جایت خالی 
بوسه تیر کجا دیده عباس کجا 
داغ عباس چه آورد سر اهل حرم 
غارت خیمه کجا جوری اجناس کجا 
  
چون دل سوخته و جگرم می سوزد 
تن و تابوت تو را تیر به هم می دوزد

  
***********

  شعرولادت امام حسن مجتبی علیه السلام ـ شاعرناشناس

دستی که شعر دفتر دل را نوشته است 
دست مرا به پای تمنا نوشته است 
چون دید اشک شوق، سحر موج میزند 
چشم مرا ادامه ی دریا نوشته است 
دستان عشق ،نام امام کریم را 
زیباترین ترانه دنیا نوشته است 
آنکس که داد جان به تنم با نگاه تو 
آقا تو را امام مسیحا نوشته است 
نام تو را به صفحه پیشانی ام خدا 
با رنگ سبز حضرت زهرا نوشته است 
  
تو آمدی و خواهش دستان من شدی 
ارشدترین ستاره زهرا ، حسن شدی 
  
اعجاز ناز چشم تو اعجاز دلبری است 
عیناً شبیه معجزه های پیمبری است 
خیرات تو همیشه سر سفره های ماست 
آقا کریم بودن تان چیز دیگری است 
اصلاً بعید نیست که سلمان مان کنی 
جایی که کار چشم شما ذره پروری است 
محشر فقط قیامت و هول و هراس نیست 
نام حسن خودش بخدا نام محشری است 
گویا حسن ستاره همزاد فاطمه است 
از بس که اولین پسر خانه مادری است 
  
ای اولین ستاره شب های فاطمه 
لالایی شبانه ی لب های فاطمه 
  
در ازدحام کوچه نشسته گدای تو 
تا که دخیل اشک ببندد به پای تو 
قرآن بخوان و باز ببین بند آمده 
این کوچه از تلاوت گرم صدای تو 
وقتی که نقش حضرت تو آفریده شد 
تبریک گفت بر خودش حتی خدای تو 
جانا بازی استراتژیک آنلاین کنار سفره افطار خود علی 

افطار کرده با نمک خنده های تو 
تو آسمان خانه زهرای اطهری 
چون روی دوش حضرت مولاست جای تو 
  
آقا دوباره بر تن مان جان نمی دهی؟ 
امشب به دست خالی مان نان نمی دهی؟ 
  
رخصت بده که عاشق شیدایی ات شوم 
مجنون سرو قامت لیلایی ات شوم 
من را بیا به خاطر زهرا قبول کن 
تا اینکه خاک مقدم زهرایی ات شوم 
من آمدم کنار تمام فرشته ها 
 تا که اسیر جذبه زیبایی ات شوم 
باید بمیرم از سر شوق رسیدنت 
تا زنده ی نگاه مسیحایی ات شوم 
  
ما را برای نوکریت انتخاب کن 
یا که مرا غلام غلامت خطاب کن 
  
با زهر دشمنی که نفس را گرفته بود 
آتش میان سینه او پا گرفته بود 
حتی مدینه محرم درد دلش نبود 
شهری که بوی غربت مولا گرفته بود 
تیری که خورد گوشه تابوت مجتبی 
قبلاً به کوچه در دل او جا گرفته بود 
دستی پلید پیش غرور نگاه او 
برق نگاه مادر او را گرفته بود 
  
بنگر به مرتضی که در این ماه ،روضه را 
با بوسه از لب حسن افطار میکند

  
لطفااگرشاعرش رامیشناسیداطلاع دهید

************

  شعرولادت امام حسن مجتبی علیه السلام ـ علی اکبرلطیفیان

نشسته ام بنویسم گدا،گدا،آقا

چقدر محترم است این گدای با آقا 
نشسته ام بنویسم حسن ، کریم ، کرم ، 
مدینه ، سفره ی آقا ، برو بیا ، آقا 
نشسته ام بنویسم به جای العفوم 
الهی یا حسن یا کریم یا آقا 
تو مهربانی ات از دستگیری ات پیداست 
بگیر دست مرا هم تو را خدا آقا 
دخیل های نبسته شده زیاد شدند 
چرا ضریح نداری ؟ چرا چرا آقا 
  
تویی کریم کرم زاده من گدا زاده 
مرا خدا به تو داده تو را به من داده 
  
همه فقیر تو هستند ما گدا ها هم 
گدای لطف تو هستند خضر و موسی هم 
سه بار زندگی ات را به این و آن دادی 
هر آنچه داشته بودی و گیوه ات را هم 
قسم به ایل و تبارت – قسم به طایفه ات 
غلام قاسم و عبدالله توآم  با هم 
عجیب نیست بگردد فرشته دور سرت 
عجیب نیست بگردد علی و زهرا هم 
من از بهشت به سمت شما سفر کردم 
که من بهشت بدون تو را نمی خواهم 
  
بدون عشق مسلمان شدن نمی ارزد 
بدون مهر تو انسان شدن نمی ارزد 
  
ندیده اند افاضات آفتابت را 
نخوانده است کسی سطری از کتابت را 
به دستهای گدایان فقط دعا دادند 
به چشم های تو دادند استجابت را 
چرا غلام نداری ؟ مگر که  ما مردیم 
نشسته ایم ببینیم انتخابت را 
تو تکسواری حتی کسی شبیه حسین 
عجیب نیست بگیرد اگر رکابت را 
نه که نظر نخوری- نه – مدینه میمیرد 
اگر که دست علی وا کند نقابت را 
  
نقاب خویش بیفکن مرا دچار کنی 
نقاب خویش بیفکن که تار و مار کنی 
  
نشسته ام بنویسم که قامتت طوباست 
نگات مثل علی و صدات مثل خداست 
نشسته ام بنویسم علی است بابایت 
نشسته ام بنویسم که مادرت زهراست 
نشسته ام بنویسم هزار ای والله 
هنوز هم که هنوز است پرچمت بالاست 
سکوت کردی اما حسین شهر شدی 
سکوت کردن تو کربلاست – عاشوراست 
اگر که جلوه نکردی همه کم آوردند 
نبود دست تو آری خدا چنین میخواست 
  
قرار بود که در صلح – کربلا بشوی 
سکوت پیش بگیری و لافتی بشوی 
  
نشسته ام بنویسم که سفره داری تو 
همیشه بیشتر از حد انتظاری تو 
به دست با کرمت می دهی کریمانه 
به سائلان حسینت هر آنچه داری تو 
تو نیمه ی رمضانی ولی شب قدری 
مرا به دست خداوند می سپاری تو 
اگر بناست بسوزم به هیزم فردا 
قسم به چادر زهرا نمی گذاری تو 
نخواستم  بنویسم ولی نفهمیدم 
چطور شد که نوشتم حرم نداری تو 
نوشتم از سر این کوچه رد مشو اما 
نگاه کردم و دیدم چگونه داری تو ….. 
…. تلاش میکنی از مادرت جدا نشوی 
تلاش میکنی او را حرم بیاری تو 
میان کوچه به دنبال توست مادر تو 
میان کوچه به دنبال گوشواره تو 
  
مگر چه دیده ای از زندگیت سیر شدی 
چقدر زود شکسته شدی و پیر شدی 
 


زندگینامه بانو حضرت رقیه (ص)

زندگینامه بانو حضرت رقیه (ص) میلاد کوثر ثانی

درباره سنّ شریف حضرت رقیه (علیهاالسلام) درمیان تاریخ نگاران اختلاف نظروجوددارد.
اگراصل تولد ایشان رابپذیریم،مشهوراین است که ایشان سه یاچهاربهاربیشتربه خودندیده ودرروزهای آغازین صفرسال 61 ه.ق،پرپرشده است.
براساس نوشته‏ های بعضی کتاب‏های تاریخی،نام مادرحضرت رقیه(علیهاالسلام)،امّ اسحاق است که پیش‏تر همسرامام حسن مجتبی(علیه‏السلام) بوده وپس ازشهادت ایشان،به وصیت امام حسن(علیه‏السلام) به عقدامام حسین (علیه‏السلام) درآمده است.(1)
 مادر حضرت رقیه(علیهاالسلام) از بانوان بزرگ و با فضیلت اسلام به شمار می‏آید. بنا به گفته شیخ مفید در کتاب الارشاد، کنیه ایشان بنت طلحه است.(2) نام مادر حضرت رقیه (علیهاالسلام) در بعضی کتاب‏ها، ام‏جعفر قضاعیّه آمده است، ولی دلیل محکمی در این باره در دست نیست. 
هم چنین نویسنده معالی السبطین، مادر حضرت رقیه (علیهاالسلام) را شاه زنان؛ دختر یزدگرد سوم پادشاه ایرانی، معرفی می‏کند که در حمله مسلمانان به ایران اسیر شده بود. وی به ازدواج امام حسین (علیه‏السلام) درآمد و مادر گرامی حضرت امام سجاد (علیه‏السلام) نیز به شمار می‏آید.(3) این مطلب از نظر تاریخ نویسان معاصر پذیرفته نشده؛ زیرا ایشان هنگام تولد امام سجاد (علیه‏السلام) ازدنیا رفته وتاریخ درگذشت اورا23 سال پیش ازواقعه کربلا،یعنی در سال 37 ه .ق دانسته ‏اند. از این رو، امکان ندارد او مادر کودکی باشد که در فاصله سه یا چهار سال پیش از حادثه کربلا به دنیا آمده باشد. این مسأله تنها دریک صورت قابل حل می ‏باشد که بگوییم شاه زنان کسی غیرازشهربانو (مادر امام سجاد (علیه‏السلام)) است.

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)

نــــام گذاری

رقیه از«رقی» به معنی بالا رفتن و ترقی گرفته شده است.(4)گویا این اسم لقب حضرت بوده و نام اصلی ایشان فاطمه بوده است؛ زیرا نام رقیه درشماردختران 
امام حسین(علیه‏السلام) کمتر به چشم می‏ خورد و به اذعان برخی منابع، احتمال این که ایشان همان فاطمه بنت الحسین (علیه‏السلام) باشد، وجود دارد.(5) 
در واقع، بعضی از فرزندان امام حسین (علیه‏السلام) دو اسم داشته‏ اند و امکان تشابه اسمی نیز در فرزندان ایشان وجود دارد. گذشته از این، در تاریخ نیز دلایلی بر اثبات این مدعا وجود دارد. چنانچه در کتاب تاریخ آمده است: «در میان کودکان امام حسین (علیه‏السلام) دختر کوچکی به نام فاطمه بود و چون امام حسین (علیه‏السلام) مادر بزرگوارشان را بسیار دوست می‏ داشتند، هر فرزند دختری که خدا به ایشان می‏داد، نامش را فاطمه می‏ گذاشت.همان گونه که هرچه پسر داشتند، به احترام پدرشان امام علی (علیه‏السلام) وی را علی می ‏نامید».(6) گفتنی است سیره دیگر امامان نیز در نام گذاری فرزندانشان چنین بوده است.

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)

نام رقیــــــه(علیهاالسلام) در تاریخ

این نام ویژه تاریخ اسلام نیست، بلکه پیش از ظهور پیامبر گرامی اسلام (صلی ‏الله ‏علیه ‏وآله) نیز این نام در جزیره العرب رواج داشته است. به عنوان نمونه، نام یکی از دختران هاشم (نیای دوم پیامبر(صلی‏ الله ‏علیه ‏وآله)) رقیه بود که عمه حضرت عبداللّه‏، پدر پیامبر اکرم (صلی‏ الله ‏علیه‏ و آله) به شمار می ‏آید.(7) نخستین فردی که در اسلام به این اسم، نام گذاری گردید، دختر پیامبر اکرم (صلی ‏الله ‏علیه ‏و آله) و حضرت خدیجه بود. پس از این نام گذاری، نام رقیه به عنوان یکی از نام‏های خوب و زینت بخش اسلامی درآمد. امیرالمؤمنین علی (علیه‏السلام) نیز یکی از دخترانش را به همین اسم نامید که این دختر بعدها به ازدواج حضرت مسلم بن عقیل (علیه‏السلام) درآمد. این روند ادامه یافت تا آن جا که برخی دختران امامان دیگر مانند امام حسن مجتبی (علیه‏السلام)،(8) امام حسین (علیه‏السلام) و دو تن از دختران امام کاظم (علیه‏السلام) نیز رقیه نامیده شدند. گفتنی است، برای جلوگیری از اشتباه، آن دو را رقیه و رقیه صغری می ‏نامیدند.(9)

 

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)

 

پـــــــــــژوهشـــــــــی در دیدگاه‏های تاریخی در مورد حضرت رقیه (علیهاالسلام)

در بعضی کتاب‏های تاریخی، نام حضرت رقیه (علیهاالسلام) آمده، ولی در بسیاری ازآنها نامی ازایشان برده نشده است. این احتمال وجود دارد که تشابه اسمی میان فرزندان امام حسین (علیه‏السلام)، سبب پیش آمدن این مسأله شده باشد.همچنان که بعضی ازکتابها به این مسأله اذعان دارندوبنابرنقل آنها،حضرت رقیه (علیهاالسلام) همان فاطمه صغری (علیهاالسلام) است. در چگونگی درگذشت ایشان نیز اختلاف نظر وجود دارد که در این جا به این دو مسأله خواهیم پرداخت.

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)
طـــــــــرح بحث
برای روشن شدن این مطلب، بحث را با طرح یک پرسش بنیادین و بسیار مشهور آغاز می‏کنیم که: آیا نبودن نام حضرت رقیه (علیهاالسلام) در شمار فرزندان امام حسین (علیه‏السلام) در کتاب‏های معتبری چون ارشاد مفید، اعلام الوری، کشف الغمه و دلائل الامامه، بر نبودن چنین شخصیتی در تاریخ دلالت دارد؟ 
با بیان چند مقدمه، پاسخ این پرسش به خوبی روشن می‏شود: 
الف) در دوره زندگانی ائمه اطهار (علیهم‏السلام) و در صدراسلام مسائلی مانند کمبود امکانات نگارشی، اختناق شدید حکمرانان اموی، کم توجهی به ثبت و ضبط جزئیات رویدادها، فشار حکومت بر سیره نویسان، جانب داری‏ها و… سبب بروز بعضی اختلافات در نقل مطالب تاریخی می‏شده است. 
ب) در اثر تاخت و تازها و وجود بربریت و دانش ستیزی بعضی حکمرانان، بسیاری از منابع ارزشمند از میان رفته است. به همین دلیل، این گمان تقویت می‏شود که چه بسا بسیاری از این اسناد و منابع معتبر، در جریان این درگیری‏ها، از بین رفته و به دست ما نرسیده است. 
ج) تعدد فرزندان، تشابه اسمی و به ویژه سرگذشت‏های شبیه در مورد شخصیت‏های گوناگون تاریخی و گاه وجود ابهام در گذشته‏ها و پیشینه زندگی افراد، امر را بر تاریخ نویسان مشتبه کرده است. همان گونه که این مسأله در مورد دیگر شخصیت‏های تاریخی ـ حتی در جریان قیام عاشورا ـ نیز به چشم می‏خورد. 
د) همان گونه که پیش‏تر گفته شد، امام حسین (علیه‏السلام) به دلیل شدت علاقه به پدر بزرگوار و مادر گرامی‏شان، نام همه فرزندان خود را فاطمه و علی می ‏گذاشتند. این امر خود منشأ بسیاری از سهوِ قلم‏ها در نگاشتن شرح حال زندگانی فرزندانِ امام حسین (علیه‏السلام) گردیده است. قراین و شواهدی نیز در دست است که رقیه (علیهاالسلام) را فاطمه صغیره می‏خوانده‏اند. احتمال دارد همین موضوع سبب غفلت از نام اصلی ایشان شده باشد.(10)

بنـــــــــــابرایـــــــن

نیامدن نام حضرت رقیه (علیهاالسلام)، در کتاب‏های تاریخی، اگر چه شک در وجود تاریخی او را بسیار تقویت می‏کند، اما هرگز دلیل بر نبودن چنین شخصیتی در تاریخ نیست. افزون بر آن، مهم‏ترین دلیلِ فراموشی یا کم رنگ شدن حضور این شخصیت، زندگانی کوتاه ایشان است که سبب شده ردّ کمتری از ایشان در تاریخ به چشم بخورد. در مورد حضرت علی اصغر (علیه‏السلام) نیز به جرأت می‏توان گفت: اگر شهادت او بحبوحه نبرد و وجود شاهدان بسیار بر این جریان نبود، نامی از حضرت علی اصغر (علیه‏السلام) نیز امروز در بین کتاب‏های معتبر شیعه به چشم نمی‏خورد؛ زیرا تاریخ‏ نویسی فنی است که با جمع آوری اقوال سر و کار دارد که بسیاری از آن‏ها شاهد عینی نداشته و به صورت نقل قول گرد هم آمده است. تنها موضوعی که در آن مورد بحث و بررسی قرار می‏گیرد، درستی و یا نادرستی آن از حیث ثقه بودن راوی است که البته این موضوع فقط در تاریخ اسلام وجود دارد. اما به عنوان نمونه، در بحث حدیث، معرفه‏ ها و مشخصه‏ های دیگری نیز برای سنجش درستی اخبار، موجود می‏باشد که خبر را با تعادل و نیز تراجیح، علاج معارضه و تزاحم، بررسی دلالت و عملیات‏های دیگر مورد بررسی قرار می‏دهند.

افزون بر مطالب بالا

دو شاهد قوی نیز بر اثبات وجود ایشان در تاریخ ذکر شده است. ابتدا گفتگویی که بین امام و اهل حرم در آخرین لحظات نبرد حضرت سیدالشهدا (علیه‏السلام) هنگام مواجهه با شمر، رخ می‏دهد. امام رو به خیام کرده و فرمودند: “اَلا یا زِینَب، یا سُکَینَه! یا وَلَدی! مَن ذَا یَکُونُ لَکُم بَعدِی؟ اَلا یا رُقَیَّه وَ یا اُمِّ کُلثُومِ! اَنتم وَدِیعَهُ رَبِّی، اَلیَومَ قَد قَرَبَ الوَعدُ“؛ ای زینب، ای سکینه! ای فرزندانم! چه کسی پس از من برای شما باقی می‏ماند؟ ای رقیه و ای ام‏کلثوم! شما امانت‏های خدا بودید نزد من، اکنون لحظه میعاد من فرارسیده است.(11)
هم چنین در سخنی که امام برای آرام کردن خواهر، همسر و فرزندانش به آنان می‏فرماید، آمده است: «یا اُختَاه، یا اُم کُلثُوم وَ اَنتِ یا زَینَب وَ اَنتِ یا رُقَیّه وَ اَنتِ یا فاطِمَه و اَنتِ یا رُباب! اُنظُرنَ اِذا أنَا قُتِلتُ فَلا تَشقَقنَ عَلَیَّ جَیباً وَ لا تَخمُشنَ عَلَیَّ وَجهاً وَ لا تَقُلنَ عَلیَّ هِجراً»؛ خواهرم ،ام کلثوم و تو ای زینب! تو ای رقیه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر دارید [و به یاد داشته باشید] هنگامی که من کشته شدم، برای من گریبان چاک نزنید و صورت نخراشید و سخنی ناروا مگویید.(12)
در مورد تشابه اسمی رقیه (علیهاالسلام) و فاطمه صغیره به یک جریان تاریخی اشاره می‏کنیم. مسلم گچ‏کار از اهالی کوفه می‏گوید: «وقتی اهل بیت (علیهم‏السلام) را وارد کوفه کردند، نیزه داران، سرهای مقدس شهیدان را جلوی محمل زینب (علیهاالسلام) می‏بردند. حضرت با دیدن آن سرها، از شدت ناراحتی، سرش را به چوبه محمل کوبید و با سوز و گداز شعری را با این مضامین سرود:

ای هلال من که چون بدر کامل شدی و در خسوف فرورفتی! ای پاره دلم! گمان نمی‏کردم روزی مصیبت تو را ببینم. برادر! با فاطمه خردسال و صغیرت، سخن بگو که نزدیک است دلش از غصه آب شود. چرا این قدر با ما نامهربان شده ‏ای؟ برادرجان! چقدر برای این دختر کوچکت سخت است که پدرش را صدا بزند، ولی او جوابش را ندهد.»(13)
حضرت زینب (علیهاالسلام) در این شعر از رقیه (علیهاالسلام) به فاطمه صغیره یاد می‏کند و این مسأله را روشن می‏کند که فاطمه صغیره که در بعضی از کتاب‏ها از او یاد شده، همان دختر خردسالی است که در خرابه شام جان داده است.

 

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)

نمونه هایی در کتاب‏های تاریخی

کامل بهائی

قدیمی‏ ترین کتابی که از حضرت رقیه (علیهاالسلام) به عنوان دختر امام حسین(علیه‏السلام) یاد کرده است و شهادت او را در خرابه شام می‏داند، همین کتاب است. این کتاب، اثر عالم بزرگوارشیخ عمادالدین الحسن بن علی بن محمد طبری امامی است که به امر وزیر بهاءالدین، حاکم اصفهان در روزگار سلطنت هلاکوخان، نوشته شده است. به ظاهر، نام گذاری آن به کامل بهائی از آن روست که به امر بهاءالدین نگاشته شده است. 
این کتاب در سال 675 هجری قمری تألیف شده و به دلیل قدمت زیادی که دارد، از ارزش ویژه‏ای برخوردار است؛ زیرا به جهت نزدیک بودن تألیف یا رویدادهای نگاشته شده ـ به نسبت منابع موجود در این راستا ـ حایز اهمیت است و منبعی ممتاز به شمار می‏رود و دستمایه تحقیقات بعدی بسیار در این زمینه قرار می‏ گرفته است. شیخ عباس قمی در نفس المهموم و منتهی الامال، ماجرای شهادت حضرت رقیه (علیهاالسلام) را از آن کتاب نقل می‏کند. هم چنین بسیاری از عالمان بزرگوار مطالب این کتاب را مورد تأیید، و به آن استناد کرده‏اند. این نگارنده، کتاب دیگری به نام بشاره ‏المصطفی (صلی ‏الله ‏علیه ‏و آله) لشیعه المرتضی (علیه‏السلام) دارد که در این کتاب نیز به برخی رویدادهای پس از واقعه عاشورا اشاره شده است. اولین منبعی که در آن تصریح شده که اسیران کربلا در اربعین اول، بر سر مزار شهدای کربلا نیامده‏اند، همین کتاب می‏باشد. او جریانی را از عطیه (14) دوست جابربن عبدالله انصاری نقل می‏کند که به اتفاق هم بر سر مزار اباعبدالله الحسین (علیه‏السلام) و شهیدان کربلا حاضر شده، اولین زائرین قبر او در نخستین اربعین حسینی می‏گردند. اما نگارنده سخنی از ملاقات جابر با اسیران کربلا به میان نمی‏آورد و بر خلاف آنچه در برخی مقتل‏ها نگاشته شده، هیچ ملاقاتی در این روز بین او و اسیران کربلا صورت نمی‏گیرد. این موضوع نیز نقطه عطف دیگری در امتیاز و برتری این کتاب می‏باشد.

اللهـــــــوف

یکی دیگر از کتاب‏های کهن که در این زمینه مطالبی نقل نموده، کتاب اللهوف از سیدبن طاووس است. باید دانست احاطه ایشان به متون حدیثی و تاریخی اسلام و شیعه، ممتاز و چشم‏گیر است. 
وی می‏ نویسد: «شب عاشورا که حضرت سیدالشهداء (علیه‏السلام) اشعاری در بی وفایی دنیا می‏خواند، حضرت زینب (علیهاالسلام) سخنان ایشان را شنید و گریست. امام (علیه‏السلام) او را به صبر دعوت کرد و فرمود: «خواهرم، ام کلثوم و تو ای زینب! تو ای رقیه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر دارید [و به یاد داشته باشید] هنگامی که من کشته شدم، برای من گریبان چاک نزنید و صورت نخراشید و سخنی ناروا مگویید [و خویشتن دار باشید].» 
بنابر نقل ایشان، نام حضرت رقیه (علیهاالسلام) بارها بر زبان امام حسین (علیه‏السلام) جاری شده است. این مطلب در مقتل ابومخنف نیز هست که حضرت پس از شهادت علی اصغر (علیه‏السلام)، فریاد برآورد: «ای ام کلثوم، ای سکینه، ای رقیه، ای عاتکه و ای زینب! ای اهل بیت من! خدانگهدار؛ من نیز رفتم». این مطلب را سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی (وفات: 1294 ه .ق) در کتاب ینابیع الموده از مقتل ابومخنف نقل می‏کند.

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)

داستانی جانسوز(15)

مرحوم آیه الله حاج میرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواریخ مى نویسد:
عالم جلیل ، شیخ محمّد على شامى که از جمله علما و محصّلین نجف اشرف است به حقیر فرمود: جدّ امّى بلاواسطه من ، جناب آقا سیّد ابراهیم دمشقى ، که نسبش منتهى مى شود به سیّد مرتضى علم الهدى و سن شریفش از نود افزون بوده و بسیار شریف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند.
شبى دختر بزرگ ایشان جناب رقیّه بنت الحسین علیهماالسلام را در خواب دید که فرمود به پدرت بگو به والى بگوید میان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من در اذیّت است ؛ بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر کند.
دخترش به سیّد عرض کرد، و سیّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتیب اثرى نداد. شب دوّم ، دختر وسطى سیّد باز همین خواب را دید. به پدر گفت ، و او همچنان ترتیب اثرى نداد. شب سوم ، دختر کوچکتر سیّد همین خواب را دید و به پدر گفت ، ایضا ترتیب اثرى نداد. شب چهارم ، خود سیّد، مخدّره را در خواب دید که به طریق عتاب فرمودند: (چرا والى را خبردار نکردى ؟!).
صبح سیّد نزد والى شام رفت و خوابش را براى والى شام نقل کرد. والى امر کرد علما و صلحاى شام ، از سنّى و شیعه ، بروند و غسل کنند و لباسهاى نظیف در بر کنند، آنگاه به دست هر کس قفل درب حرم مقدّس باز شد  همان کس برود و قبر مقدّس او را نبش کند و جسد مطهّرش را بیرون بیاورد تا قبر مطهّر را تعمیر کنند.
بزرگان و صلحاى شیعه و سنّى ، در کمال آداب غسل نموده و لباس نظیف در برکردند. قفل به دست هیچ یک باز نشد مگر به دست مرحوم سیّد ابراهیم . بعد هم که به حرم مشرّف شدند، هر کس کلنگ بر قبر مى زد کارگر نمى شد تا آنکه سیّد مزبور کلنگ را گرفت و بر زمین زد و قبر کنده شد. بعد حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند، دیدند بدن نازنین مخدّره میان لحد قرار دارد، و کفن آن مخدّره مکرّمه صحیح و سالم مى باشد، لکن آب زیادى میان لحد جمع شده است .
سیّد بدن شریف مخدّره را از میان لحد بیرون آورده بر روى زانوى خود نهاد و سه روز همین قسم بالاى زانوى خود نگه داشت و متّصل گریه مى کرد تا آنکه لحد مخدّره را از بنیاد تعمیر کردند. اوقات نماز که مى شد سیّد بدن مخدّره را بر بالاى شى ء نظیفى مى گذاشت و نماز مى گزارد. بعد از فراغ باز بر مى داشت و بر زانو مى نهاد تا آنکه از تعمیر قبر و لحد فارغ شدند. سیّد بدن مخدّره را دفن کرد و از کرامت این مخدّره در این سه روز سیّد نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجدید وضو. بعد که خواست مخدّره را دفن کند سیّد دعا کرد خداوند پسرى به او مرحمت فرمود مسمّى به سیّد مصطفى .
در پایان ، والى تفصیل ماجرا را به سلطان عبدالحمید عثمانى نوشت ، و او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف رقیّه و مرقد شریف امّ کلثوم و سکینه علیهماالسلام را به سیّد واگذار نمود و فعلا هم آقاى حاج سیّد عبّاس پسر آقا سیّد مصطفى پسر سیّد ابراهیم سابق الذکر متصدّى تولیت این اماکن شریفه است .
آیه الله حاج میرزا هاشم خراسانى سپس مى گوید: گویا این قضیّه در حدود سنه هزار و دویست و هشتاد اتّفاق افتاده است

مرحوم آیت الله سیّد هادى خراسانى نیز در کتاب معجزات و کرامات ماجرایى را نقل مى کند که مؤ ید قضیّه فوق است . وى مى نویسد:
روى پشت بام خوابیده بودیم که ناگهان مار دست یکى از خویشان ما را گزید. وى مدّتى مداوا کرد ولى سود نبخشید. آخر الا مر جوانى به نام سیّد عبدالامیر نزد ما آمد و گفت : کجاى دست او را مار گزیده است ؟ چون محل مار زدگى را به او نشان داد، بلافاصله دستى به آن موضع زد و بکلّى محل درد خوب شد. سپس گفت من نه دعایى دارم و نه دوایى ؛ فقط کرامتى است که از اجداد ما به ما رسیده است : هر سمّى که از زنبور یا عقرب یا مار باشد اگر آب دهان یا انگشت به آن بگذاریم خوب مى شود. جهتش نیز این است که جدّ ما، در شام موقعى که آب به قبر شریف حضرت رقیّه افتاد جسد حضرت رقیّه علیهاالسلام را سه روز روى دست گرفت تا قبر شریف را تعمیر کردند، و از آنجا این اثر در خود و اولادش نسلا بعد نسل مانده است

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)

گــــــــوشه ای ازمصایب حضرت رقیــــــــــــــه(علیهاالسلام)

در بعضى روایات آمده است : حضرت سکینه علیها السلام در روز عاشورا به خواهر سه ساله اى (که به احتمال قوى همان رقیه علیه السلام باشد) گفت : بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم برود کشته بشود
امام حسین علیه السلام با شنیدن این سخن بسیار اشک ریخت و آنگاه رقیه علیها السلام صدا زد : بابا! مانعت نمى شوم . صبر کن تا ترا ببینم (سلام الله علیها) امام حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و لبهاى خشکیده اش را بوسید. در این هنگام آن نازدانه ندا در داد که 
العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنى بابا بسیار تشنه ام ، شدت تشنگى جگرم را آتش زده است . امام حسین علیه السلام به او فرمود : کنار خیمه بنشین تا براى تو آب بیاورم آنگاه امام حسین علیه السلام برخاست تا به سوى میدان برود، باز هم رقیه دامن پدر را گرفت و با گریه گفت : یا ابه این تمضى عنا؟ 
بابا جان کجا مى روى ؟ چرا از ما بریده اى ؟ امام علیه السلام یک بار دیگر او را در آغوش گرفت و آرام کرد و سپس با دلى پر خون از او جدا شد . (وقایع عاشورا سید محمد تقى مقدم ص 455 و حضرت رقیه علیه السلام تالیف شیخ على فلسفى ص 550)

آخرین دیدار امام حسین علیه السلام با حضرت رقیه علیه السلام

وداع امام حسین علیه السلام در روز عاشورا با اهل بیت علیهم السلام صحنه اى بسیار جانسوز بود، ولى آخرین صحنه دلخراش و جگر سوز، وداع ایشان با دخترى سه ساله بود که ذیلا مى خوانید
هلال بن نافع ، که از سربازان دشمن بود، مى گوید: من پیشاپیش صف ایستاده بودم . دیدم امام حسین علیه السلام ، پس از وداع با اهل بیت خود، به سوى میدان مى آید در این هنگام ناگاه چشمم به دخترکى افتاد که از خیمه بیرون آمد و با گامهاى لرزان ، دوان دوان به دنبال امام حسین علیه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانید. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد

یا ابه ! انظر الى فانى عطشان  
بابا جان ، به من بنگر، من تشنه ام

شنیدن این سخن کوتاه ولى جگر سوز از زبان کودکى تشنه کام ، مثل آن بود که برزخمهاى دل داغدارامام حسین علیه السلام نمک پاشیده باشند. سخن او آنچنان امام حسین علیه السلام را منقلب ساخت که بى اختیار اشک از دیدگانش جارى شد با چشمى اشکبار به آن دختر فرمود:الله یسقیک فانه وکیلى . دخترم ، مى دانم تشنه هستى خدا ترا سیراب مى کند، زیرا او وکیل و پناهگاه من است 
هلال مى گوید: پرسیدم این دخترک که بود و چه نسبتى با امام حسین علیه السلام داشت ؟
به من پاسخ دادند: او رقیه علیها السلام دختر سه ساله امام حسین علیه السلام است . (سرگذشت جانسوز حضرت رقیه علیها السلام ص 22 به نقل از الوقایع و الحوادث محمد باقر ملبوبى ج 3 ص 192)

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)

به یاد لب تشنه پدر آب نخورد

عصر عاشورا که دشمنان براى غارت به خیمه ها ریختند، در درون خیمه ها مجموعا 23 کودک از اهل بیت علیه السلام را یافتند. به عمر سعد گزارش دادند که این 23 کودک ، بر اثر شدت تشنگى در خطر مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد به آنها آب بدهند. وقتى که نوبت به حضرت رقیه علیه السلام رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حرکت کردیکى از سپاهیان دشمن پرسید: کجا مى روى ؟ حضرت رقیه علیه السلام فرمود: (سلام الله علیها) بابایم تشنه بود. مى خواهم او را پیدا کنم و برایش آب ببرم (سلام الله علیها)او گفت : آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید کردند.حضرت رقیه علیها السلام در حالی که گریه مى کرد، فرمود: پس من هم آب نمى آشامم.

نیز در کتاب مفاتیح الغیب ابن جوزى آمده است که ، صالح بن عبدالله مى گوید 
موقعى که خیمه ها را آتش زدند و اهل بیت علیهم السلام رو به فرار نهادند، دخترى کوچک به نظرم آمد که گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسیمه مى گریست و به اطراف مى دوید و اشک مى ریخت . مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همین که صداى سم اسب مرا شنید اضطرابش بیشتر شد. گفتم : اى دختر، قصد آزارت ندارم . بناچار با ترس ایستاد. از اسب پیاده شدم و آتش جامه اش را خاموش ‍ نمودم و او را دلدارى دادم . یکمرتبه فرمود: اى مرد، لبهایم از شدت عطش ‍ کبود شده ، یک جرعه آب به من بده . از شنیدن این کلام رقتى تمام به من دست داده ظرفى پر از آب به او دادم . آب را گرفت و آهى کشید و آهسته رو به راه نهاد. پرسیدم : عزم کجا دارى ؟ فرمود
 خواهر کوچکترى دارم که از من تشنه تر است . گفتم مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشید گفت : اى مرد سوالى دارم ، بابایم حسین علیه السلام تشنه بود ، آیا آبش دادند یا نه ! گفتم : اى دختر نه والله ، تا دم آخر مى فرمود(اسقونى شربه من الماء) مى فرمود: یک شربت آب به من بدهید، ولى کسى او را آبش نداد بلکه جوابش را هم ندادند
وقتى که آن دختر این سخن را از من شنید، آب رانیاشامید،بعضى ازبزرگان مى گوینداسم اوحضرت رقیه خاتون علیه السلام بوده است . (حضرت رقیه علیها السلام شیخ على فلسفى ص 13)

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)

کناره سجاده ، چشم به راه پدر بود

از کتاب سرور المومنین نقل شده است : حضرت رقیه علیه السلام هر بار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن مى کرد، و آن حضرت بر روى آن نماز مى خواند. ظهر عاشورا نیز ، طبق عادت ، سجاده پدر را پهن کرد و به انتظار نشست . ولى پس از مدتى ، ناگهان دید شمر وارد خیمه شد،رقیه علیه السلام به او گفت :
آیا پدرم را ندیدى ؟ شمر بعد از آنکه آن کودک را در کنار سجاده ، چشم به راه پدر دید، به غلام خود گفت : این دختر را بزن . غلام به این دستور عمل نکرد. شمر خود پیش آمد و چنان سیلى به صورت آن نازدانه زد که عرش خداوند به لرزه در آمد
محدث خبیر، مرحوم حاج شیخ عباس قمى ((قدس سره )) از کامل بهائى (ج 2 ص 179) نقل مى کند که : زنان خاندان نبوت در حالت اسیرى حال مردانى را که در کربلا شهید شده بودند بر پسران و دختران ایشان پوشیده مى داشتند و هر کودکى را وعده مى دادند که پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آید، تا ایشان را به خانه یزید آوردند. دخترکى بود چهار ساله ، شبى از خواب بیدار شد و گفت : پدر من حسین علیه السلام کجاست ؟ این ساعت او را به خواب دیدم . سخت پریشان بود. زنان و کودکان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست . یزید خفته بود، از خواب بیدار شد و از ماجرا سوال کرد. خبر بردند که ماجرا چنین است . آن لعین در حال گفت : بروند سر پدر را بیاورند و در کنار او نهند. پس آن سر مقدس را بیاوردند و درکنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسید این چیست ؟ گفتند: سر پدر توست . آن دختر بترسید و فریاد بر آورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسلیم کرد
سپس محدث قمى (ره)  مى فرماید: بعضى این خبر را به وجه ابسط نقل کرده اند و مضمونش را یکى از اعاظم رحمه الله به نظم در آورده و من در این مقام به همان اشعار اکتفا مى کنم . (منتهى الامال ، محدث قمى ، ج 1 ص 317، چاپ علمیه اسلامیه) 
بعضى گفته اندوشایداتفاق افتاده باشدکه درشب دفن آن دختر مظلومه اهل بیت اطهار علیه السلام ، جناب ام کلثوم علیه السلام را دیدند که قرار و آرام ندارد و با ناله و ندبه به دور خرابه مى گردد و هر چه تسلى مى دهند آرام نمى یابد. از علت این بیقرارى پرسیدند، گفت : شب گذشته این مظلومه در سینه من بود، چون بیدار شدم دیدم که به شدت گریه مى کند و آرام نمى گیرد، از سببش پرسیدم ، گفت : عمه جان ، آیا در این شهر مانند من کسى یتیم و اسیر و دربدر مى باشد؟ عمه جان ، مگر اینها ما را مسلمان نمى دانند، به چه جهت آب و نان را از ما مضایقه مى نمایند و طعام به ما یتیمان نمى دهند؟ این مصیبت مرا به گریه آورده و طاقت خوابیدن ندارم

بپیچ اى قلم قصه شهر شام
که شد صبح عالم ز غصه چو شام
تو شیخا نمودى قیامت پدید
به مردم عیان گشته یوم الوعید
ز فرط بکا بر حسین شهید

چو یعقوب شد چشم خلقى سفید (مصباح الحرمین ص 371)

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)

من طاقت شنیدن ندارم

در کتاب «مبکی العیون» آمده است که : در شب شام غریبان حضرت زینب (سلام الله علیها) در زیر خیمه نیم سوخته ، اندکی به خواب فرو رفت.ناگاه درعالم خواب حضرت زینب(سلام الله علیها) مادر خود حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را دید. او به مادر خویش عرض کرد :« مادرجان ! آیا از حال ما خبر داری ؟ 
حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمودند : «من طاقت شنیدن ندارم» . حضرت زینب(سلام الله علیها) عرضه داشت پس من شکوه و شکایت خویش را به چه کسی بگویم ؟ 
حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمودند 
آن گاه که سر از تن فرزندم حسین (علیه السلام) جدا کردند ، من حضور داشتم و شاهد این قضیه بودم . اینک از جای برخیز و حضرت رقیه(سلام الله علیها) را پیدا کن» .حضرت زینب(سلام الله علیها) ازخواب برخواست.رقیه(سلام الله علیها) را صدا می کرد ، اما پاسخی نمی شنید . سرانجام با خواهرش حضرت ام کلثوم در حالی که گریه می کردند و ناله سر می دادند ، از خیمه بیرون آمدند و برای پیدا کردن حضرت رقیه(سلام الله علیها) به راه افتادند . ناگاه در نزدیکی قتلگاه صدای حضرت رقیه(سلام الله علیها) را شنیدند . جلوتر آمدند تا اینکه به پیکرهای آغشته به خون رسیدند . در این هنگام مشاهده کردند که حضرت رقیه(سلام الله علیها) خود را بر روی پیکر پاک و مطهر پدر بزرگوارش حضرت امام حسین( ع) انداخته و در حالی که دستهایش را به سینه پدر چسبانده با او درد و دل می کند . حضرت زینب(سلام الله علیها) او را نوازش کرد . در این هنگام حضرت سکینه(سلام الله علیها) آمد و آنها با هم به خیمه گاه برگشتند.دربین راه حضرت سکینه(سلام الله علیها) از حضرت رقیه(سلام الله علیها) پرسید : چگونه پیکر پدر را در این شب تیره و تار پیدا کردی ؟ 
حضرت رقیه(سلام الله علیها) پاسخ داد : «آنقدر پدر را صدا کردم و پدر پدر گفتم تا اینکه صدای پدرم را شنیدم که فرمود : اینجا بیا ، من اینجا هستم
 . (200 داستان از فضایل و کرامات حضرت زینب ، ص 113)

زندگینامه حضرت رقیه (علیهاالسلام)

سر امام حسین علیه السلام با دخترش – رقیه علیه السلام – سخن مى گوید

در کتاب بحر الغرائب ، جلد 2، قریب به این مضامین مى نویسد: حارث که یکى از لشگریان یزید بود گفت : یزید دستور داد سه روز اهل بیت علیه السلام را در دم دروازه شام نگاه بدارند تا چراغانى شهر شام کامل شود. حارث مى گوید: شب اول من به شکل خواب بودم ، دیدم دخترى کوچک بلند و نگاهى کرد. دید لشگر از خستگى راه خوابیده اند و کسى بیدار نیست ، اما فورا از ترسش بازنشست و باز بلند شد و چند قدم آمد به طرف سر امام حسین علیه السلام که بر درختى که نزدیک خرابه دم دروازه شام آویزان بود. آرى ، به طرف آن درخت و سر مقدس آمد و از ترس ‍ برگشت ، تا چند مرتبه . آخر الامر زیر درخت ایستادوبه سرمقدس امام حسین علیه السلام پایین آمدودرمقابل نازدانه قرارگرفت ورقیه سلام الله علیها گفت : السلام علیک یا ابتاه و امصیبتاه بعد فراقک و اغربتاه بعد شهادتک بعد دیدم سر مقدس با زبان فصیح فرمود: اى دختر من ، مصیبت تو و رجز و تازیانه و روى خار مغیلان دویدن تو تمام شد، و اسیریت به پایان رسید. اى نور دیده ، چند شب دیگر به نزد ما خواهى آمد .
حارث مى گوید: من خانه ام نزدیک خرابه شام بود، از اینکه حضرت به او فرموده بود نزد ما خواهى آمد منتظر بودم کى ازدنیامیرود،تایک شبى شنیدم صداى ناله وفریادازمیان خرابه بلنداست،پرسیدم چه خبراست؟گفتند:حضرت رقیه علیها السلام ازدنیا رفته است . (نقل از کتاب حضرت رقیه ص 26)
نیز حجت الاسلام صدر الدین قزوینى در جلد دوم کتاب شریف ثمرات الحیوه ، به سند خود آورده است 
 حضرت رقیه علیه السلام لب خود را بر لب پدرش امام حسین علیه السلام نهاد و آن حضرت فرمود: الى ، الى ، هلمى فانا لک بالانتظار. یعنى اى نور دیده بیا بیا به سوى من ، که من چشم به راه تو مى باشم ، و در اینجا بود که دیدند حضرت رقیه علیها السلام از دنیا رفت .
 (سخن گفتن امام حسین علیه السلام درمحل ص 59-120)

 

 


اشعار مداحی بعد از شهادت حضرت علی علیه السلام

اشعار مداحی بعد از شهادت حضرت علی علیه السلام اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ هادی ملک پور

من منتظر نشسته ام اما نیامدی
تنهاترین مسافر دنیا! نیامدی
انبان به دوش هر شبه ی کوچه های شهر
دیگر چرا به دیدن ماها نیامدی
اصلا قرار بود که بابای من شوی
این چندمین شب است که بابا نیامدی
من روی دوش تو چقدر تاب خورده ام
رفتم زشانه های تو بالا …! نیامدی
بی دست های گرم تو بدخواب می شوم
کابوس دیده ام همه شبها نیامدی
دیدم شکسته است ستون های آسمان
مسجد ، نماز صبح ، خدایا! … نیامدی
رفتی به سجده ، بارقه ی تیغ و … بعد ازآن
محراب غرق خون شد و بالا نیامدی
کابوس بود … من بخدا باورم نشد!
حتما دلیل داشت که اینجا نیامدی
شب تا به صبح، خیره به در … منتظر شدم
چشمم به در سفید شد اما نیامدی
خاکم به سر، خدا نکند، خواب من مگر-
تعبیر می شود که تو بابا نیامدی
از اشک های گوشه ی چشمان مادرم
پی برده ام به حادثه ای تا نیامدی
آری درست بود… گمانم درست بود
ای وای از این مصیبت عظمی …

***********

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ حیدر توکلی

ای کوه درد این دم آخر سخن بگو
امشب به جای چاه، غمت را به من بگو
گر فکر می کنی که تحمل نمیکنم
من می روم ز حجره برون، با حسن بگو
با آنکه فکر بی تو شدن قاتل من است
حتی شده دوباره ز بی تو شدن، بگو
بنگر رسانده ای به کجا کار دل، که من
گویم به التماس، ز غسل و کفن بگو
گر چه سخن ز پر زدنت می کشد مرا
راضی به هر چه گویی ام، از پر زدن بگو
لب باز کن دوباره تو و باز هم به من
“زینب چنین به سینه و بر سر مزن” بگو
آن را که گفتی از من و عباس تا شنید-
-رنگش پرید و لرزه فتادش به تن بگو
گفتی تو از حسین و اباالفضل زد به سر
گر میشود بریده سرش از بدن، بگو

****************

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ شب بیست ویکم ـ حیدر توکلی

ای بال و پر شکسته دم از پر زدن مزن
برخیز و حرف رفتن و غسل و کفن مزن
در بین نوحه خواندنت از مادرم، پدر!
حرف از وصال خویش و جدایی ز من مزن
می لرزم از شنیدن از مرگ گفتنت
حرفی کز آن به لرزه در آید بدن مزن
با من ز ماندن و ز نرفتن دمی بگو
دم این همه ز رفتن و راهی شدن مزن
صف بسته جمع جان به لبی، دیده باز کن
پلکی بزن، شرر به دل انجمن مزن
بسته ره نفس به من این روضه های باز
پیش حسین حرف کفن با حسن مزن

******************

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ غلامرضا سازگار

حیف مولا مردم عالم تو را نشناختند
دم زدند از تو ولی یکدم تو را نشناختند
رهبر افلاکی و از خاکیان خاکی تری
هم ملائک هم بنی آدم تو را نشناختند
با تو قومی محرم و قومی دگر نامحرمند
ای عجب نامحرم و محرم تو را نشناختند
هم به تخت جاه، هم ویرانه، هم دامان چاه
هم به شادی هم به موج غم تو را نشناختند
انبیا بودند از آدم همه در سایه ات
لیک جز پیغمبر خاتم تو را نشناختند
با وجود آنکه یک آن با تو نشکستند عهد
بوذر و مقداد و سلمان هم تو را نشناختند
تو حَجَر، تو جانِ کعبه، تو حیات زمزمی
هم حجر هم کعبه هم زمزم تو را نشناختند
عرشیان کز صبح خلقت با تو ساغر می زدند
فاش گفتم فاش می گویم تو را نشناختند
چون کتاب آسمانی حرمتت شد پایمال
ای یگانه آیت محکم تو را نشناختند
چون فقیری کو تو را دشنام داد و نان گرفت
ای علی جان مردم عالم تو را نشناختند
در کنار خانه ات بر همسرت سیلی زدند
ای فدای غربتت گردم تو را نشناختند
ای شجاعت از تو تا صبح قیامت سر فراز
ای قدت از هجر زهرا خم تو را نشناختند
بارها در نخل میثم دوستان کردند سیر
حیف کآخر همچنان «میثم» تو را نشناختند

**********************

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ یوسف رحیمی

پیچیده سحرگاه عجب عطر نجیبی
رد می‌شود از کوچه ی غم مرد غریبی
از وسعت دستان کریمش چه بگویم
وقتی همه دارند از این سفره نصیبی
هم آن که دعایش همه نفرین به علی بود
هم این که به مولای خودش عشق عجیبی…
منظومه ی انصاف و وفا را نسروده است
جانبخش‌تر از جود علی هیچ ادیبی
سی سال گذشته‌ست، علی چشم به راه‌ست
در عمق نگاهش نه قراری نه شکیبی
او می‌رود و ناله ی‌ دیوار بلند است
مانده ست دری دست به دامان طبیبی
والشمس! شده غرق به خون چهره ی‌ خورشید
والفجر! رسیده‌ست حبیبی به حبیبی

*****************

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ موسی علیمرادی

بی آشنا مانده غریبی بین خلقت
دیگر نمی آید صدای پای غربت
چندیست مانده سفره ها بی نان و خرما
دیگر ندارد کوفه شبگرد محبت
بعد از تو باید سرکند با خاک غم ها
آن سر که بر دامان مهرت داشت عادت
رفتی و هرگز چشم این دنیا نبیند
شاهی بریزد با گدا طرح رفاقت
هر وقت می آمد حسن هجده گل یاس
میریخت روی قبر تو با اشک حسرت
دست خدا افتاد از پا بین کوچه؟
باید شنید از ریسمان ها این حکایت
رفتی و خار از چشمهای تو در آمد
در پای طفلی رفت هنگام اسارت

************

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ رحمان نوازنی

سکوت می وزد و بادها پریشانند
و در به در همه در کوچه های بارانند
شب است و تشنگی نخل ها نمی خوابند
یتیم های خدا هم گرسنه ی نانند
قنوت نافله ها هم ز درد می سوزند
به یاد مسجد و محراب نوحه می خوانند
هزار آدم آواره ی پشیمان گرد
دوباره منتظر سوره های انسانند
تمام کوفه پر از ردّ اشک های علیست
و چاه ها که پر از ناله های پنهانند
شکست فرق نماز خدا به شمشیری
به من نگو که دگر کوفیان مسلمانند!
هنوز خون سرش روی فرق محراب است
و جمع قبله نشینان هنوز گریانند
هنوز کوفه و شهر مدینه می گریند
و بین یک در و دیوار روضه میخوانند

*************

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ محمد حسین رحیمیان

دیگر برایم دلخوشی معنا ندارد
وقتی تو را بابای من دنیا ندارد
رفتی ؛یتیم بی قرار شهر کوفه …
…حس کرد تازه طفلکی بابا ندارد
رفتی برای زینب تو خستگی ماند
دیگر پرستارت به پیکر نا ندارد
خونت نوشته گوشه محراب مسجد
این کوه طور عاشقی موسی ندارد
دنیا پدر جان تا خود روز قیامت
مانند تو گریه کن زهرا ندارد
رفتی و از این شهر بردی مهربانی
کوفه برای ماندن ما جا ندارد
رفتی خیال دشمن تو گشت راحت
در سر به غیر از فکر عاشورا ندارد
فکری به حال روزگار دخترت کند
در روزهایی که حرم سقا ندارد

***********

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ یاسرحوتی

چیزی شبیه رایحه ای می وزید ورفت
شبها به شانه نان و رطب می کشید و رفت
افسوس قدر و منزلتش را نداشتند
تا در جوار کوثر خود آرمید و رفت
زهرا همان علی و علی نیز فاطمه است
شکر خدا فراق به پایان رسید و رفت
مردی که شاهد صدمات مدینه بود
یک روز مرد … و در سحری شد شهید و رفت
گرچه کنار بسترش از مردها پر است
اما دریغ محسن خود را ندید و رفت

***************

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ رحمان نوازی

سکوت می وزد و کوفه ها پریشانند
ستاره های حرم بیقرار و گریانند
هزار آدم آواره ی پشیمان گرد
دوباره منتظر سوره های انسانند
قنوت نافله ها هم ز درد می سوزند
به یاد منبر و محراب روضه می خوانند
ندیده بود کسی بی کسی از این بدتر
از اینکه تا به قیامت یتیم می مانند
تمام کوفه پر از ردِّ اشک های علیست
و چاه ها که پر از ناله های پنهانند
شکست فرق نماز خدا به شمشیری
به من نگو که دگر کوفیان مسلمانند

**************

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ استادسازگار

ادا کردنـد هنگـام عبــادت حـق مـولا را
ز خـونش آبـرو دادنـد بیـت حـق‌تعالی را
از آن فزت برب الکعبه گفت و چشم خود را بست
که بعد از فاطمه زندان خود می‌دید دنیا را
میـان دوستـان هـم انفـرادی بود زندانش
چو شمع انجمن کشتنـد آن تنهای تنها را
ز جبریل امین برخواست این فریاد بر گردون
الا یا اهـل عالـم تسلیت، کشتند مـولا را
علی بی‌هوش در محراب خون افتاده بود اما
به زخم خویش حس می‌کرد اشک چشم زهرا را
دوباره از درون زخم او فـواره مـی‌زد خون
ز رویش هرچه یاران پاک می‌کردند خون‌ها را
الهی تا قیـامت خـون بگرید چشم زیبایی
که از خون لاله‌گون کردند آن رخسار زیبا را
حسن جان! فرق مولا را بپوشان پاسداری کن
کـه چشـم دختـر زهـرا نبینـد زخم بابا را
سلام سجـده تـا صبح جزا تقدیم مظلومی
که بخشید آبرو با خون خود شب‌های احیا را
گنه کردی مشو مأیوس از عفو خدا «میثم!»
علی با چهر? خونین شفاعت می‌کند ما را

***************

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ استادسازگار

مسجد، خموش و شهر پر از اشک بی‌صداست
ای چاه خون گرفته کوفه علی کجاست؟
ای نخل‌ها که سر به گریبان کشیده‌اید
امشب شب غریبی و تنهایی شماست
دل‌ها تمام، خیمه آتش گرفته‌اند
صحرای کوفه شام غریبان کربلاست
امشب علی به باغ جنان پیش فاطمه است
اما دل شکسته او در خرابه‌هاست
سجاده بی‌امام و زمین‌ لاله‌گون ز خون
مسجد غریب مانده و محراب، بی‌دعاست
باید گلاب ریخت پس از دفن، روی قبر
امشب گلاب قبر علی اشک مجتباست
تو از برای خلق جهان سوختی علی!
اما هزار حیف که دنیا تو را نخواست
ای چاه کوفه اشک علی را چه می‌کنی
دانی چقدر قیمت این در پربهاست؟
باید به گریه گفت: علی حامی بشر
باید به خون نوشت: علی کشته خداست
هر لحظـه در عزای علی تا قیام حشر
«میثم» هزار بار اگر جان دهد رواست

************

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ استادسازگار

وجودم نخل از غم بارور بود
تمام حاصلم خون جگر بود
ز هر شاخه هزاران میوه دادم
همانا پاسخم نیش تبر بود
دلم از طفل بر پستان مادر
به دیدار اجل مشتاق تر بود
اگر چه شاخه هایم را شکستند
به هر شاخه هزارانم ثمر بود
چه باک از تیغ زهرآلود دشمن
علی یک عمر در کام خطر بود
هزاران زخم در دل داشتم من
که بس کاری تر از این زخم سر بود
به جان فاطمه آن که مرا کشت
نه تیغ ابن ملجم، میخ در بود
هزاران استخوان بودم گلوگیر
هزاران نیش خارم در بصر بود
به هر آهم هزاران زخم فریاد
به هر زخمم هزاران نیشتر بود
تو ای قاتل مرا کشتی نگفتی
علی یک عمر غمخوار بشر بود
زدی شمشیر بر فرق امامی
که حتی مهربان تر از پدر بود
به اشک و خون دل بنویس “میثم”
علی از فاطمه مظلوم تر بود

***********

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ مهدی نظری

خانه با رفتنت این بار به هم ریخته است 
شهر بی حیدر کرار به هم ریخته است
پدرم نبض زمان بودی و با رفتن تو
سحر و روزه و افطار به هم ریخته است
هرکسی دید پدر، حال مرا گفت به خویش:
دختر فاطمه بسیار به هم ریخته است
بستر خالی تو گوش? این خانه پدر
علتی بازی ماشین آنلاین شد که پرستار به هم ریخته است

بودنت مای? آرامش و آسایش بود
حال با رفتن تو کار به هم ریخته است
حَسَن غمزده را بیشتر از زخم سرت
قص? سینه و مسمار به هم ریخته است
حرفی از کوچه نباید بشود پیش حسین
چون که با گفتنش هر بار به هم ریخته است
صحبت از کوفه و بازار و اسیری کردی
از همان لحظه علمدار به هم ریخته است
گفته ای کوفه میارند مرا طوری که
همه ی کوچه و بازار به هم ریخته است

**********

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ غلامرضاسازگار

ای مرغ سحر! صبح شد و یار نیامد 
ای شب! چه شد؟ آن شمع شب تار نیامد
ای نخل! غریبی که به دامان سحرگاه
آبت دهد از دید? خونبار نیامد
ای چاه! امامی که ز سوز جگر خویش
می‌گفت به تو راز دل زار نیامد
خورشید ولایت که در اطراف فقیران
پوشید دل شب گل رخسار نیامد
فریاد برآرید ز دل، منبر و محراب!
کای مسجدیان حیدر کرار نیامد
هر شب ز غم فاطمه می‌سوخت و می‌گفت
آمد سحر و قاتل خونخوار نیامد
با اشک نوشته است به رخسار یتیمی
مادر! پدرم از پی دیدار نیامد
مظلوم‌ترین رهبر تاریخ علی بود
بی یارتر از او به جهان یار نیامد
دیدند همه فاطمه‌اش نقش زمین شد
بر یاری او یک تن از انصار نیامد
«میثم»به خدا جامعه خواب است، وگرنه
ماننـد علـی رهبـرِ بیـدار نیـامـد

**********

اشعاربعدازشهادت حضرت علی علیه السلام ـ شاعرناشناس

بابا چرا ما را تو تنها وانهادی
ما را میان اهل کوفه جا نهادی

رفتی و لبخند عدو شد آشکارا
آنکس که فرمودی کنیم با او مدارا

رفتی و بعد از داغ سنگینت پدر جان
مانده بجا محراب رنگینت پدر جان

رفتی وقلب دخترت بی تاب گشته
چون شمع سوزانی حسینت آب گشته

رفتی و احوال پرستارت خراب است
بهر حسن بعد تو غربت بی حساب است

منکه پرستار سر بشکسته هستم
مرهم گذار قلبهای خسته هستم

منکه شکاف پهلوی مادر ببینم
دیدم شکاف فرق تو از پا نشستم

هر بار می‏بستم سرت را مخفیانه
تا صبح از دل می‏کشید آتش زبانه

واللّه این دل طاقت این غم ندارد
زخمی که من دیدم دگر مرهم ندارد

منکه ز عمق زخم تو آگاه باشم
من آشناتر از هزاران چاه باشم

اکنون که گردد یار قلب خسته من؟
مرهم که بگذارد دل بشکسته من؟

من اشک همچون ابر خواهم شد به عالم
من قهرمان صبر خواهم شد به عالم

***********


مقاله دینی بخش ششم از سلسله مقالات غربت یار

مقاله دینی بخش ششم از سلسله مقالات غربت یار

 امام عصر علیه السلام کشتی نجات‌اند . کشتی نجات راه می افتد و گوشه گوشه‌ی دریای متلاطم را می‌کاود . هر قدمی را به دقت می نگرد ، از سویی مرتباً اعلام می کند که برای نجات آمده است .حال اگر غریقی در حال فرو رفتن در گرداب باشد و موج‌ها او را احاطه کرده باشند و در همان حال کشتی نجات را در کنار خود ببیند چه باید بکند ؟ آیا اگر خود فریادی نزند و ناخدا را به یاری نطلبد شایسته‌ی ملامت نیست؟ آیا اگر به جای پیوستن به کشتی نجات ، در جهت مخالف شنا کند و از سپردن خود به منجی سر باز زند ، کار او را غیر عاقلانه نمی شمرند .

 

29.jpg 

ادامه مطلب...

انتظار بزرگ زمان

انتظار بزرگ زمان

دورنمای انتظار
1.خوشبینی به آینده بشریت.
2. پیروزی نهایی صلاح و تقوا و صلح و عدالت و آزادی و صداقت بر زور و استکبار و ظلم و اختناق ودجل (دجالگری وفریب).
3. حکومت جهانی واحد.
4. آبادانی تمام زمین در حدی که نقطه خراب و آباد ناشده باقی نماند.
5. بلوغ بشریت به خردمندی کامل و پیروی از فکر و ایدئولوژی و آزادی از اسارت شرایط طبیعی و اجتماعی و غرایز حیوانی.
6. حداکثر بهره­گیری از مواهب زمین.
7. برقراری مساوات کامل میان انسانها در امر ثروت.
8. منتفی شدن کامل مفاسد اخلاقی از قبیل زنا، ربا، شرب خمر، خیانت، دزدی، آدمکشی و خالی شدن روانها از عقده­ها و کینه­ها.
9. منتفی شدن جنگ و برقراری صلح و صفا و محبت و تعاون.
10. سازگاری انسان و طبیعت.

دو نوع انتظار
انتظار فرج دو گونه است: انتظاری که سازنده، تحرک بخش، تعهدآور، عبادت، بلکه با فضیلت ترین عبادت است و انتظاری که ویرانگر، بازدارنده، فلج کننده، و نوعی« اباحیگری» محسوب می­شود. این دو نوع انتظار معلول دو نوع برداشت از ظهور عظیم و تاریخی مهدی موعود(عج) است که به نوبة خود از دو نوع بینش درباره تحولات تاریخی ناشی می­شود. اکنون به تشریح این دو نوع انتظار می پردازیم و از انتظار ویرانگر آغاز می کنیم.

 46.jpg

ادامه مطلب...

دارد سکوت ممتد تو می کشد مرا -( بازی جراحی دل )

دارد سکوت ممتد تو می کشد مرا -( بازی جراحی دل )

دارد سکوت ممتد تو می کشد مرا
این زخم های بی حد تو می کشد مرا

حرفی بزن بیا به سکوت خرابه ها
حالا که تازیانه شده سهم لاله ها

حرفی بزن تمامی دار و ندار من
از روی نی بیا بنشین در کنار من

پیشانی ات شکسته بمیرم برای تو
لب تشنه ای تمام وجودم فدای تو

ادامه مطلب...

پرده ای در مقابل چشم مأمور جدید

پرده ای در مقابل چشم مأمور جدید

عالم پرهیزگار حاج شیخ علی تاکی شهرضایی در دهه ی محرم سال 1322 این قضیه را نقل فرمودند:
سالی بنده در فصل زمستان، در مشهد مقدس بودم و به حضرت امام رضا علیه السلام عرض کردم که من خیلی به زیارت امام حسین علیه السلام مشتاق شده ام و فکر می کنم اگر به کربلا نروم مریض می شوم و از شما تقاضای گذرنامه دارم! در آن زمان فقد یکصد و هفده تومان پول داشتم و گذرنامه نیز نداشتم. و نمی دانستم چگونه باید به کربلا بروم.

 

 160.jpg


بالاخره به خرمشهر آمدم، سید رضا رضوانی برایم یک مکان در کشتی به مبلغ پانزده تومان کرایه کرد و نمی دانست که من می خواهم بدون گذرنامه و به صورت قاچاق به کربلا بروم! عده ی دیگری در کشتی بودند همه دارای گذرنامه بودند. جایی در وسط آب یک شرطی آمد و ما یک فلس در دست او گذاشتیم و رد شدیم.
وقتی به بصره رسیدیم. برای گرفتن بلیط قطار اقدام کردم، اما چون نزدیک اربعین و موقع ازدحام زوار بود، نتوانستم بلیط تهیه کنم و مجبور شدم به مسافرخانه ی سید علی حکاک بروم. در مسافرخانه اتاقی گرفتم و در اتاق رفتم و خوابیدم.
همین که به خواب رفتم، ناگاهان بیدار شدم و دیدم شخصی بالای سرم ایستاده است و می گوید: شما بلیط می خواستید! بلند شوید و اثاثیه را جمع کنید. در این هنگام یک بلیط قطار به من داد و ظاهرا پول آن را هم نگرفت و گفت: زود جمع کن و برو!
من اثاثیه را جمع کردم و به دوش گرفتم، لحاف و وسائل را در چادر خوابی پیچیده بودم و بر دوش گرفته بودم و یقینا هر کس مرا می دید، می فهمید که ایرانی هستم.
هنگامی که می خواستیم به قطار وارد بشویم باید تک تک به اتاقی که مأمور کنترل گذرنامه در آن بود وارد می شدیم و از طرف دیگر اتاق خارج می شدیم و به طرف قطار می رفتیم. هنگامی که به اتاق رسیدم، متوجه شدم که هیچ مسافری در اتاق نیست و من باید به تنهایی وارد اتاق شوم و گذرنامه را به شرطه نشان دهم و سپس از اتاق خارج شوم. اما من چون گذرنامه نداشتم، متحیر شدم. ناگهان ملهم شدم که «یا امام حسین علیه السلام» و «یا اباالفضل علیه السلام» بگویم و رد شوم.
پس این دو اسم مبارک را پیوسته بر زبان می آوردم و در حالی که اثاثیه را بر دوش گرفته بودم، وارد اتاق شدم و از طرف دیگر خارج شدم! اما گویا در مقابل چشم آن مأمور پرده ای کشیده شده بود و مرا نمی دید! هیچ واکنشی نسبت به من نشان نداد و من رد شدم. تا کربلا نیز کسی از ما گذرنامه نخواست.
بالاخره به کربلا رسیدیم و در کربلا نیز چون به نجاری و چوب بری وارد بودم، سقف خانه ی رئیس کنسولگری ایران را درست کردم و او با ما آشنا شد و فرمان داد که به من گذرنامه بدهند. و پس از آن، گذرنامه را به شیخ حسین شاهرودی دادم و برایم «کارت اقامت» گرفت، و از آن روز به بعد، ما در عراق اقامت کردیم.


جدید چاره بلا با زیارت عاشورا

جدید چاره بلا با زیارت عاشورا

چاره بلا با زیارت عاشورا


علاّمه بزرگوار حضرت آقاى شیخ حسن فرید گلپایگانى که از علماى طراز اول تهران هستند از استاد خود مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبدالکریم یزدى حائرى اعلى اللّه مقامه نقل نمود که فرمود: اوقاتى که در سامرا مشغول تحصیل علوم دینى بودم ، وقتى اهالى سامرا به بیمارى وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روز عده اى مى مردند. 
روزى در منزل استادم مرحوم سید محمد فشارکى اعلى اللّه مقامه جمعى از اهل علم بودند ناگاه مرحوم آقاى میرزاى محمد تقى شیرازى رحمة اللّه علیه - که در مقام علمى مانند مرحوم فشارکى بود تشریف آوردند و صحبت از بیمارى وبا شد که همه در معرض خطر مرگ هستند. 
مرحوم میرزا فرمود: اگر من حکمى بکنم آیا لازم است انجام شود یا نه ؟ همه اهل مجلس تصدیق نمودند که بلى .

  ادامه مطلب...

یکی از مصیبت های تکان دهنده جسارت به بانوان حرم مطهر

یکی از مصیبت های تکان دهنده جسارت به بانوان حرم مطهر

منبع: بستان الواعظین و ریاض السامعین اثر عبدالرحمن علی بن جوزی صفحه 263

إنَّ الحُسَینَ علیه السلام استَسقى ماءً حینَ قُتِلَ ؛ فَمُنِعَ مِنهُ ، وقُتِلَ وهُوَ عَطشانُ ، وأتَى اللّه َ حَتّى سَقاهُ من شَرابِ الجَنَّةِ ، وذُبِحَ ذَبحا ، وسُبِیَت حَرَمُهُ وحُمِلنَ مُکَشَّفاتِ الرَّؤوسِ عَلَى الاُکُفِ بِغَیرِ وِطاءٍ، حَتّى دَخَلنَ دِمَشقَ ورَأسُ الحُسَینِ بَینَهُنَّ عَلى رُمحٍ ، إذا بَکَت إحداهُنَّ عِندَ رُؤیَتِهِ ضَرَبَها حارِسٌ بِسَوطِهِ ، ووَقَفَ أهلُ الذِّمَّةِ لَهُنَّ فی سوقِ دِمَشقَ یَبصُقونَ فی وُجوهِهِنَّ ، حَتّى وَقَفنَ بِبابِ یَزیدَ ، فَأَمَرَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام فَنُصِبَ عَلَى البابِ وجَمیعُ حَرَمِهِ حَولَهُ ، ووُکِّلَ بِهِ الحَرَسُ ، وقالَ : إذا بَکَت مِنهُنَّ باکِیَةٌ فَالِطموها 
فَظَلَلنَ ورَأسُ الحُسَینِ علیه السلام بَینَهُنَّ مَصلوبٌ تِسعَ ساعاتٍ مِنَ النَّهارِ . وإنَّ اُمَّ کُلثومٍ رَفَعَت رَأسَها ، فَرَأَت رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام فَبَکَت ، وقالَت : یا جَدّاه ـ تُریدُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله علیه و آله ـ هذا رَأسُ حَبیبِکَ الحُسَینِ مَصلوبٌ ، وبَکَت ، فَرَفَعَ یَدَهُ بَعضُ الحَرَسِ ولَطَمَها لَطمَةً حَصَرَ وَجهَها ، وشَلَّت یَدُهُ مَکانَهُ .

ترجمه: امام حسین علیه السلام زمانى که کشته شد آب خواست ولى به او ندادند و با زبان تشنه کشته شد و نزد خدا رفت و خداوند او را از نوشیدنى بهشتى سیراب ساخت. او را آن چنان ، سر بُریدند و خانواده اش را به اسارت بردند و در حالى سرهایشان باز بود با مَرکب هاى بدون جهاز و پالان حرکتشان دادند تا وارد دمشق شدند در حالى که سرِ حسین علیه السلام ، در میانشان بر بالاى نیزه بود . هرگاه یکى از آنان با دیدن سر مى گریست ، نگهبانان ، او را با تازیانه مى زدند . اهل ذمّه ، در بازار دمشق براى تماشاى آنان ، صف کشیده بودند و به صورتشان ، آب دهان مى انداختند تا این که بر درِ کاخ یزید ، متوقّف شدند . 
یزید ، دستور داد تا سر حسین علیه السلام را بر در بیاویزند ، در حالى که خانواده امام علیه السلام در اطرافش بودند . همچنین ، نگهبانانى را بر آن گماشت و دستور داد که : هرگاه یکى از آنان گریست ، او را بزنید . 
آنان ، همچنان ماندند ، در حالى که سر حسین علیه السلام در میان آنها به مدّت نه ساعت ، در روز آویزان بود . اُمّ کلثوم ، سرش را بلند کرد و سرِ حسین علیه السلام را دید و گریست و گفت : اى پدر بزرگ (منظورش پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بود)! این ، سرِ حبیب تو حسین است که آویزان شده است . 
سپس گریست . یکى از نگهبانان ، دستش را بالا برد و به صورت اُمّ کلثوم زد که به تمامى صورت او آسیب زد . در دَم ، دست نگهبان ، از کار افتاد


حهاد اکبرت، این دل بریدنه جدید

حهاد اکبرت، این دل بریدنه جدید

آماده شو حسین، ساعات آخره
ببین که موقعِ، جهاد اکبره
جهاد اکبرت، این دل بریدنه
دار و ندار تو، قربونی کردنه
یا ابَ
افعل ماتؤمر بابا، تشنگی ها مو نبین
سَتَجدُنی، مِنَ الصّابِرین
بابا
باچه خون دل، دل می کنم از تو ولی
سخته ببینم روی ماهت رو علی
(آه از وداع تو علی، سخته ببینم روی ماهت رو علی)

سنگینی زره، بی تابی عطش
گرفته بود دیگه، طاقتشو ازش
غوغایی شد به پا، اسب اشتباهی رفت
پیش چشم بابا، دنیا سیاهی رفت
وای خدا
میون خیل دشمنا، این پاره ی قلب منه
یکی با شمشیر می زنه، یکی با نیزه می زنه
بابا 
زدم دست روی دست، دیدم تنت از هم گسست
اشکم دوید و روزن چشمام و بست
(آه از نگاه آخرت، صدپاره شد، قلبم شبیه پیکرت)

شاعر: محمد مهدی سیار

..............................................................................................................................................................................................................

مقتل حضرت علی اکبر (علیه السلام) - منبع: لهوف، سید بن طاوس، ص113

فَلَمَّا لَمْ یَبْقَ مَعَهُ سِوَى أَهْلِ بَیْتِهِ خَرَجَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام وَ کَانَ مِنْ أَصْبَحِ النَّاسِ وَجْهاً وَ أَحْسَنِهِمْ خُلُقاً فَاسْتَأْذَنَ أَبَاهُ فِی الْقِتَالِ فَأَذِنَ لَهُ ثُمَ‏ نَظَرَ إِلَیْهِ نَظَرَ آیِسٍ مِنْهُ وَ أَرْخَى عَیْنَهُ وَ بَکَى ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ اشْهَدْ فَقَدْ بَرَزَ إِلَیْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ وَ کُنَّا إِذَا اشْتَقْنَا إِلَى نَبِیِّکَ نَظَرْنَا إِلَیْهِ فَصَاحَ وَ قَالَ یَا ابْنَ سَعْدٍ قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَکَ کَمَا قَطَعْتَ رَحِمِی فَتَقَدَّمَ نَحْوَ الْقَوْمِ فَقَاتَلَ قِتَالًا شَدِیداً وَ قَتَلَ جَمْعاً کَثِیراً ثُمَّ رَجَعَ إِلَى أَبِیهِ وَ قَالَ یَا أَبَتِ الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنِی وَ ثِقْلُ الْحَدِیدِ قَدْ أَجْهَدَنِی فَهَلْ إِلَى شَرْبَةٍ مِنَ الْمَاءِ سَبِیلٌ فَبَکَى الْحُسَیْنُ علیه السلام وَ قَالَ وَا غَوْثَاهْ یَا بُنَیَّ قَاتِلْ قَلِیلًا فَمَا أَسْرَعَ مَا تَلْقَى جَدَّکَ مُحَمَّداً ص فَیَسْقِیَکَ بِکَأْسِهِ الْأَوْفَى شَرْبَةً لَا تَظْمَأُ بَعْدَهَا أَبَداً فَرَجَعَ إِلَى مَوْقِفِ النُّزَّالِ وَ قَاتَلَ أَعْظَمَ الْقِتَالِ فَرَمَاهُ مُنْقِذُ بْنُ مُرَّةَ الْعَبْدِیُّ لَعَنَهُ اللَّهُ تَعَالَى بِسَهْمٍ فَصَرَعَهُ فَنَادَى یَا أَبَتَاهْ عَلَیْکَ السَّلَامُ هَذَا جَدِّی یُقْرِؤُکَ السَّلَامَ وَ یَقُولُ لَکَ عَجِّلِ الْقَدُومَ عَلَیْنَا ثُمَّ شَهَقَ شَهْقَةً فَمَاتَ فَجَاءَ الْحُسَیْنُ حَتَّى وَقَفَ عَلَیْهِ وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَى خَدِّهِ وَ قَالَ قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوکَ مَا أَجْرَأَهُمْ عَلَى اللَّهِ وَ عَلَى انْتِهَاکِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ عَلَى الدُّنْیَا بَعْدَکَ الْعَفَاءُ. قَالَ الرَّاوِی: وَ خَرَجَتْ زَیْنَبُ بِنْتُ عَلِیٍّ تُنَادِی یَا حَبِیبَاهْ یَا ابْنَ أَخَاهْ وَ جَاءَتْ فَأَکَبَّتْ عَلَیْهِ فَجَاءَ الْحُسَیْنُ فَأَخَذَهَا وَ رَدَّهَا إِلَى النِّسَاءِ.

ترجمه: و چون با آن حضرت به جز خاندانش کسى نماند، علىّ بن الحسین علیه السّلام که از زیبا صورتان و نیکو سیرتان روزگار بود برای جنگ بیرون آمد و از پدرش اجازه جنگ خواست. حضرت بلافاصله به او اجازه‏ داد. سپس نگاهى مأیوسانه به او کرد و چشمان خودرا به زیر افکند و اشک ریخت، سپس فرمود: بارالها! شاهد باش جوانى که در صورت و سیرت و گفتار شبیه‏ترین مردم به پیغمبرت بود به جنگ این مردم رفت. ما هر گاه به دیدن پیغمبرت مشتاق می شدیم به این جوان نگاه مى‏کردیم. سپس بازی السا به فریاد بلند صدا زد: اى پسر سعد! خدا رَحِم تو را قطع کند همچنان که رَحِم مرا قطع کردى. علی اکبر علیه السّلام به سمت لشکر دشمن رفت و جنگ سختى نمود و عدّه‏اى را کشت و به نزد پدرش بازگشت و عرض کرد: پدر جان تشنگى جانم را به لب رساند و از سنگینى اسلحه آهنین سخت ناراحتم آیا جرعه آبى هست؟ امام حسین علیه السّلام گریه کرد و فرمود: پسر جانم کمى دیگر به جنگ ادامه بده ساعتى بیشتر نمانده است که جدّت محمّد (ص) را ملاقات کنى و او با کاسه‏اى لبریز از آب تو را سیراب خواهد کرد؛ آبى که پس از آشامیدن آن هرگز تشنه نخواهى شد. آن بزرگوار به میدان بازگشت و کارزار عظیمى نمود تا آنکه منقذ بن مرّة عبدى لعین تیرى به سوى او پرتاب نمود و از او را از پاى‏ در آورد. علی اکبر صدا زد: پدرم خداحافظ. این جدّم است که بر تو سلام می رساند و می فرماید: هر چه زودتر نزد ما بیا. پس ناله ای زد و مرغ روحش از قفس بازی اندروید تن پرواز نمود. امام حسین علیه السّلام آمد تا بر بالینش نشست و صورت خود را بر صورت على اکبر گذاشت و فرمود: خدا بکشد گروهى را که تو را کشتند. چه جرأتى نسبت به خدا و هتک احترام پیغمبر داشتند، بعد از تو خاک بر سر دنیا باد. راوى گفت: زینب دختر على علیه السّلام از خیمه‏ها بیرون آمد و فریاد می زد: اى دلبندم! اى فرزند برادرم! ‏آمد تا آنکه خود را به روى کشته آن جوان انداخت. امام حسین علیه السلام آمد و بازوى خواهر را گرفت و به سوى زنان حرم برگردانید.