سفارش تبلیغ
صبا
آموزش دانش کفّاره گناهان بزرگ است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
 
دوشنبه 95 اسفند 2 , ساعت 3:6 عصر

دارد سکوت ممتد تو می کشد مرا -( بازی جراحی دل )

دارد سکوت ممتد تو می کشد مرا
این زخم های بی حد تو می کشد مرا

حرفی بزن بیا به سکوت خرابه ها
حالا که تازیانه شده سهم لاله ها

حرفی بزن تمامی دار و ندار من
از روی نی بیا بنشین در کنار من

پیشانی ات شکسته بمیرم برای تو
لب تشنه ای تمام وجودم فدای تو

خون می چکد ز گوشه ی لبها هنوز هم
شرمنده است حضرت سقا هنوز هم

عالم فدای آن لب عطشان تو حسین
زمزم شده است مست و پریشان تو حسین

حرفی بزن عزیز دلم آسمان من
جان می دهم ز دوری تو روح و جان من

قرآن بخوان به صوت حزین ای قرار من
ای کشته ی غریب خدا،  شاه بی کفن

این زینب است زینب تنهای تو حسین
مجنون دلشکسته و شیدای تو حسین

باور نداشتی که پریشان ببینی ام
با دست بسته مضطر و گریان ببینی ام

دشمن غرور حیدری ات را شکست... نه
آن غیرت پیمبری ات را شکست ... نه

معجر هنوز روی سرم هست غم مخور
زینب کنار اهل حرم هست غم مخور

رحمی بکن به حال پریشان دخترت
در حیرت است خیره به سر نیزه و سرت

روحش هزار تکه و قلبش شکسته است
چشم انتظار صحبت بابا نشسته است

وقتی که از حوالی مقتل عبور کرد
بی تو تمام خاطره ها را مرور کرد

آنقدر روی خار مغیلان دویده بود
پاهای کوچکش همه زخم و بریده بود

نزدیک قتلگاه تنت را که دیده بود
از زندگی بدون پدر دل بریده بود

از بس که خسته بود و غم و دردسر کشید        
دیگر نخواست بی تو بماند و پر کشید

نعیمه امامی- 20آبان 94

شاعر : نعیمه امامی

شاعر : نعیمه امامی

قاسم ابن الحسن

رجز میخونم ، همچو یه بُت شِکن
بشناسیدم منم ، (قاسم بن الحسن)2
کفن پوشیدم بر تن
آماده سوی دشمن
شاگردِ عباسم من
(هَلْ مِنْ مُبارز ، هَلْ مِنْ مُبارز)2
حراسی از مُرْدَن ندارم
اَحْلا مِنَ الْعَسَلْ شُعارم
فدا عَمومْ کاش بشه جونم
من در پِی (این افتخارم)2
(جانم فدایت ای عمو جان)4
******


قاسمِ نوجوان ، مثه یک پهلوان
تو معرکه کرد ، (جنگی نمایان)2
تنها میون میدون
قاسمُ کردن بی جون
آخ که میزد هر ملعون
(نیزه و شمشیر ، عدّه ای هم تیر)2
بیا عمو جان در بَرِ من
بگیر رو دامنِت سَرِ من
بیا به دادِ من برس که
نمونده جون (توو پیکرِ من)2
(جانم فدایت ای عمو جان)4
*********

شاعر : افشین منصوری فر

یادشان رفته...

من همین گوشه نشستم که بیایی بابا
همه جا بوی تو پیچیده کجایی بابا

گرچه تاریک و سیاه است خرابه اما
می شناسم  نفس و عطر مسیحایت را

چشم بگشا و ببین بی کسی ام را اینجا
کنج تاریک خرابه – ز  تو دورم بابا

آمدی ای همه هستی من شاه غریب
چقدر زخمی و خونین شده ای ماه غریب

صبر کن ناز کنم زخم گلوی تو پدر
و ببوسم لب خونین تو را بار دگر

خسته ای سر به سر زانوی دردم بگذار
و به لالایی پر سوز و غمم دل بسپار

اینقدر غصه نخور عمه هنوزم اینجاست
گفته تا شام که نه تا به همیشه با ماست

این چنین رسم سفر بود ..؟ نگفتی بابا؟
من روی خار بیابان و تو هم آن بالا

من که بر دوش تو شهزاده عالم بودم
بعد تو با غم این قافله همدم بودم

من از آن کوفه نامرد و زبون دلگیرم
بسته بودند پس از تو به قل و زنجیرم

مثل یک دشت به پاهای خودم گل دارم
من فقط قد سه شب بی تو تحمل دارم

یادشان رفته که این قافله آقا دارد
این گل پرپر دلسوخته بابا دارد

یادشان بازی جراحی مغز رفته که اهل حرم و طوبایی

تو حسین علی و فاطمه و طاهایی

یادشان رفته که نان و نمکت را خوردند
پس چرا اهل حرم را به اسیری بردند؟

یادشان رفت بازی جراحی قلب که عمه حرم الله تو بود

یادشان رفت حدیث ثقلینت را  زود

این همه چشم حرامی به بر قامت او
دارد این غصه پدر می شکند طاقت او

عمو عباس اگر بشنود این ماتم را
خون به پا می کند آتش زند این عالم را

عمو عباس بازی جراحی کجا رفته دلم تنگ شده

عمه تنهاست.. چرا رفته ... دلم تنگ شده

نذر کردم که اگر آب بیارد سقا
من از آن می گذرم تا تو بنوشی بابا

قول داده عمو عباس بیاید با آب
تا که آرام بگیرد دل غمگین رباب

عمو عباس بیاید حرمله می میرد
از صدای قدم او  نفسش میگیرد

ولی از طرز نگاهش به نظر می آید
حرمله از عمو عباس خبرها دارد

پوزخندی که به من زد و تو هم دیدی او
به گمانم خبر از علقمه دارد و عمو...

شاعر : نعیمه امامی

چهل روز
چهل روز را بی تو سر کرده ام
به هجران تو دیده تر کرده ام
چهل روز بوده چوشبهای تار
به راه اسیری گذر کرده ام

چهل روز درحصر نامردمان
به شام وبه کوفه سفرکرده ام
زنان،کودکان،ضرب شلاقها
چهل روز خود را سپر کرده ام
چه شبها به یاد تن بی سرت
به گریه شبم را سحر کرده ام
ولی در مصاف عدویت حسین
ز زاری وناله حذر کرده ام
به بزم شراب یزید لعین
نظر بر سر و تشت زر کرده ام
به شام بلا موی من شد سپید
به ویرانه دفن گهر کرده ام
چهل روز بگذشته از روز خون
تحمل قضا وقدر کرده ام
زبعد چهل روز باز آمدم
ببین خاک قبرت بسر کرده ام
برادر سرت را بیا ورده ام
تن بی سرت وصل سر کرده ام
برادر دعا کن بمیرم کنون
از این خاک عزم سفر کرده ام

شاعر : اسماعیل تقوایی



لیست کل یادداشت های این وبلاگ