سفارش تبلیغ
صبا

طایر قدسی جدید

طایر قدسی  جدید

ای سر امشب بر یتیمان سر زدی

طایر قدسی به ویران سر زدی

قول دادی بهر من آب آوردی

از سفر سوغاتی ناب آوردی

صورت از خون خضاب آورده ای

پس چرا خون به جای آب آورده ای

جان بابا از رخت شرمنده ام

تو سرت از تن جدا من زنده ام

ای به قربان سر نورانیت

تا نبینم زخم بر پیشانیت

کاش چشمم مثل دستم بسته بود

کاش فرق دخترت بشکسته بود

زخم ها بر صورت خوبت زدند

یوسف زهرا کجا چوبت زدند


گوشه ویرانه جدید

گوشه ویرانه جدید

اکنون که نیامد ز سفر ماه منیرم

خوب است در این گوشه ویرانه بمیرم

با من نزند حرف کسی چون که یتیمم

از من نکشد ناز کسی چون که اسیرم

امروز یزید هر چه دلت خواست ستم کن

زیرا تو امیری مَنِ مظلومه اسیرم

بر محکمه عدل خدا نگذرم از تو

آن جا تو اسیری مَنِ مظلومه امیرم


فتنه عدوان جدید

فتنه عدوان جدید

رفت به خواب و ز تنش رفت تاب

دید مه روی پدر را به خواب

دست زد و روی پدر بوسه داد

پیش پدر لب به شکایت گشاد

کای پدر ای مهر تو سودای من

رفتی و از جور بدان وای من

رفتی و ما زار به دوران شدیم

دست خوش فتنه عدوان شدیم


اشک یتیم جدید

اشک یتیم جدید

ای عمه بیا تا که غریبانه بگرییم

دور از وطن و خانه به ویرانه بگرییم

پژمرده گل روی تو از تابش خورشید

در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم

لبریز شد ای عمه دگر کاسه صبرم

بر حال تو و این دل دیوانه بگرییم

نومید ز دیدار پدر گشته دل من

بنشین به کنارم که یتیمانه بگرییم

گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق

چون شمع درین گوشه غمخوانه بگرییم

این عقده مرا می کشد ای عمه که باید

پیش نظر مردم بیگانه بگرییم


دستت کجاست تا گیری ببر مرا جدید

دستت کجاست تا گیری ببر مرا  جدید

دستت کجاست تا گیری ببر مرا

یا لطف کن بگیر بِبَر مرا

بر گو چه کس بریده رَگِ حنجرت به تیغ

برگو به کودکی که نموده بی پدر مرا

آن سنگدل که شیشه ی عمر تو را شکست

ای کاش کشته بو ز تو زود تر مرا

آن طایرم که پر زدنم را کسی ندید

صیّاد دون شکسته هم بال و پر مرا

مرهون عمه هستم اگر زنده ام هنوز

او می رهاند بعد تو از هز خطری مرا

هر دم که خواست زند تازیانه ام

می گشت عمه با همه نیرو سپر مرا


فخر زمان جدید

فخر زمان جدید

چون یاد کنم از دل سوزان رقیه

سوزد دلم از رنج فروان رقیه

از روز ازل تا به ابد دیده نبیند

شامی چو شب شام غریبان رقیه

آن نیمه شب آرزوی روی پدر داشت

شد رأس پدر زینت دامان رقیه

جان را به فدای سر خونین پدر کرد

جان همه عشاق به قربان رقیه

جان داد اگر گوشه ویران به غریبی

گردیده در جهان واله و حیران رقیه

کاخ یزید و چه شد آن مرد ستمگر

کو کرد جفا این همه بر جان رقیه

نابود شد آن کوکبه و آن جاه و جلالت

امّا بنگر منزلت و شأن رقیه

دادند به او ، نان به تصدّق ولی امروز

خلقند همه ریزه خور خوان رقیه

خود گشت سیه رو به جهان بی سر و سامان

آن کس که به هم زد سر و سامان رقیه

امروز شده مرقد او کعبه جانان

چشم همه باشد سوی احسان رقیه

امروز شده زیب دِهِ دفتر تاریخ

تاریخ کند فخر به عنوان رقیه

امروز به هر جا نگری گشته ز اخلاص

هر بنده ی آزاد ثناخوان رقیه

یا رب به حق خون حسین و غم زینب

بر چشم ترو سینه سوزان رقیه

در دار جهان قسمت ما ساز جوارش

بخشا به جزا جرم محبان رقیه

می زد رقم این شرح غمش را و به دل داشت

خسرو هوس دیدن ایوان رقیه

(خسرو)


نغمه های آتشین جدید

نغمه های آتشین جدید

بر قلب زارم بیش از این ، آتش مزن ای نازنین

شیون مکن آخرچنین،ای دخت خیرالمرسلین

کمتر گریبان چاک کن ، دو چشمت پاک کن

بستر روی خاک کن ، یکدم بنه سر بر زمین

کم گو بابا کجاست ، منزلگهم ویران چراست

بابای تو در کربلاست ، می آید از آن سرزمین

از خستگی خاموش شد ، در خواب یا مدهوش شد

گویا که هم آغوش شد با باب خود آن نازنین

لختی چو خواب ناز کرد ، ناگاه چشمش باز کرد

آه و فغان آغاز کرد ،زان وصل با هجران قرین

زد آتش هجران شرر ، زان خواب شیرین بیشتر

می خواست اززینب پدر،در پیش«زین العابدین»

داغ اسیران تازه شد ، ویران سرا ، غموخانه شد

پرسید: این غوغا چه هست ، آید به گوش امشب چنین

گفتند از این ویرانه است ، ز آن دختر دردانه است

بابش چو دور از خانه است ، می نالد آن کودک از این

نا گه در آن ویران سرا ، شد محشری دیگر بئه پا

آورده شد طشت طلا ، با شاه خاکستر نشین

بی پرده شد نور مبین ، بگذاشتندش بر زمین

در پیش آن طفل غمین ، یعنی بیا بابا ببین

طفلانه ام یکدم ناز کرد ، آن گه سخن آغاز کرد

باب شکایت باز کرد ، از جور کفّار لعین

می گفت : ای باباب من ، ویرانه شد مأوای من

مجروح گشته پای من ، چون دختری صحرا نشین

چون دید خامُش باب را، گفت آنقدر واویلتا

تاروحش از تن شد جدا ، آزاد شد از جور و کین

هرگز نباشد در جهان جانسوز تر زین داستان

دل آب می گردد حسان هر چند باشد آهنین


«کودک در دانه» جدید

«کودک در دانه» جدید

عمه جان کو منزل و کاشانه ام

من چرا ساکن درین ویرانه ام

آشناهایم همه رفتند و من

میهمان بر سر سفره ی بیگانه ام

چون که دیگر پر شده پیمانه ام

شمع می ریزد گهر در پای من

چون که داند کودکی دردانه ام

عقل ، می گوید به من آرام گیر

او نداند عاشقی دیوانه ام

دست از جانم بدار ای غمگسار

من چراغ عشق را پروانه ام

بگذر از من ای صبا حالم مپرس

فارغ از جان در غم جانانه ام

بس که بی تاب از پریشانی شدم

زلف ، سنگینی کند بر شانه ام

من گرفتارم به زلف و خال او

من اسیر آن کمند و دانه ام

خانمانم رفته بر باد عدو

کم کن آزار دل طفلانه ام

(حسان )

    


مژدگانی جدید

مژدگانی جدید

قربان اشک دیده و این دُر فشانیت

ای جان فدای محنت و رنج نهانیت

از لحن دلنشین تو قلبم گرفته شد

دیگر نماند صبرم از این نغمه خوانیت

شب مات و ، اختران همگی غرقه در سکوت

تا بشنوند زمزمه ی آسمانیت

چون ماه آسمان که نیاسوده لحظه ای

بگذشته در مدار سفر زندگانیت

رنجی که از خزان یتیمی کشیده ای

پیدا بود ز رنگ رخ ارغوانیت

ای روشن از فروغ تو ویران سرای شام

چون شمع ، آتشم مزن از خوش زبانیت

 بودی امید که از سفر آید پدر ، ولی

جز غم نبود حاصل این خوش گمانیت

چون مژده دادیم که حسین از سفر رسید

دردا نبود جر غم دل مژدگانیت

دادی تو جان و، بوسه گرفتی ز روی باب

قربان جان فشانی و این مهربانیت

حسان