سفارش تبلیغ
صبا
دانشمندان در میان مردم، مانند ماه شب چهارده در آسمان اند که بر دیگر ستارگان پرتو می افکند [امام علی علیه السلام]
 
شنبه 94 اسفند 1 , ساعت 4:9 عصر

گوشه ویرانه جدید

اکنون که نیامد ز سفر ماه منیرم

خوب است در این گوشه ویرانه بمیرم

با من نزند حرف کسی چون که یتیمم

از من نکشد ناز کسی چون که اسیرم

امروز یزید هر چه دلت خواست ستم کن

زیرا تو امیری مَنِ مظلومه اسیرم

بر محکمه عدل خدا نگذرم از تو

آن جا تو اسیری مَنِ مظلومه امیرم


شنبه 94 اسفند 1 , ساعت 4:8 عصر

دستت کجاست تا گیری ببر مرا  جدید

دستت کجاست تا گیری ببر مرا

یا لطف کن بگیر بِبَر مرا

بر گو چه کس بریده رَگِ حنجرت به تیغ

برگو به کودکی که نموده بی پدر مرا

آن سنگدل که شیشه ی عمر تو را شکست

ای کاش کشته بو ز تو زود تر مرا

آن طایرم که پر زدنم را کسی ندید

صیّاد دون شکسته هم بال و پر مرا

مرهون عمه هستم اگر زنده ام هنوز

او می رهاند بعد تو از هز خطری مرا

هر دم که خواست زند تازیانه ام

می گشت عمه با همه نیرو سپر مرا


شنبه 94 اسفند 1 , ساعت 4:8 عصر

فخر زمان جدید

چون یاد کنم از دل سوزان رقیه

سوزد دلم از رنج فروان رقیه

از روز ازل تا به ابد دیده نبیند

شامی چو شب شام غریبان رقیه

آن نیمه شب آرزوی روی پدر داشت

شد رأس پدر زینت دامان رقیه

جان را به فدای سر خونین پدر کرد

جان همه عشاق به قربان رقیه

جان داد اگر گوشه ویران به غریبی

گردیده در جهان واله و حیران رقیه

کاخ یزید و چه شد آن مرد ستمگر

کو کرد جفا این همه بر جان رقیه

نابود شد آن کوکبه و آن جاه و جلالت

امّا بنگر منزلت و شأن رقیه

دادند به او ، نان به تصدّق ولی امروز

خلقند همه ریزه خور خوان رقیه

خود گشت سیه رو به جهان بی سر و سامان

آن کس که به هم زد سر و سامان رقیه

امروز شده مرقد او کعبه جانان

چشم همه باشد سوی احسان رقیه

امروز شده زیب دِهِ دفتر تاریخ

تاریخ کند فخر به عنوان رقیه

امروز به هر جا نگری گشته ز اخلاص

هر بنده ی آزاد ثناخوان رقیه

یا رب به حق خون حسین و غم زینب

بر چشم ترو سینه سوزان رقیه

در دار جهان قسمت ما ساز جوارش

بخشا به جزا جرم محبان رقیه

می زد رقم این شرح غمش را و به دل داشت

خسرو هوس دیدن ایوان رقیه

(خسرو)


شنبه 94 اسفند 1 , ساعت 4:8 عصر

قباله فدک جدید

سه ساله دختر کتک ندارد

او قباله ی فدک ندارد

موهای او سپید شدن ندارد

سه ساله که شهید شدن ندارد


شنبه 94 اسفند 1 , ساعت 4:7 عصر

نغمه های آتشین جدید

بر قلب زارم بیش از این ، آتش مزن ای نازنین

شیون مکن آخرچنین،ای دخت خیرالمرسلین

کمتر گریبان چاک کن ، دو چشمت پاک کن

بستر روی خاک کن ، یکدم بنه سر بر زمین

کم گو بابا کجاست ، منزلگهم ویران چراست

بابای تو در کربلاست ، می آید از آن سرزمین

از خستگی خاموش شد ، در خواب یا مدهوش شد

گویا که هم آغوش شد با باب خود آن نازنین

لختی چو خواب ناز کرد ، ناگاه چشمش باز کرد

آه و فغان آغاز کرد ،زان وصل با هجران قرین

زد آتش هجران شرر ، زان خواب شیرین بیشتر

می خواست اززینب پدر،در پیش«زین العابدین»

داغ اسیران تازه شد ، ویران سرا ، غموخانه شد

پرسید: این غوغا چه هست ، آید به گوش امشب چنین

گفتند از این ویرانه است ، ز آن دختر دردانه است

بابش چو دور از خانه است ، می نالد آن کودک از این

نا گه در آن ویران سرا ، شد محشری دیگر بئه پا

آورده شد طشت طلا ، با شاه خاکستر نشین

بی پرده شد نور مبین ، بگذاشتندش بر زمین

در پیش آن طفل غمین ، یعنی بیا بابا ببین

طفلانه ام یکدم ناز کرد ، آن گه سخن آغاز کرد

باب شکایت باز کرد ، از جور کفّار لعین

می گفت : ای باباب من ، ویرانه شد مأوای من

مجروح گشته پای من ، چون دختری صحرا نشین

چون دید خامُش باب را، گفت آنقدر واویلتا

تاروحش از تن شد جدا ، آزاد شد از جور و کین

هرگز نباشد در جهان جانسوز تر زین داستان

دل آب می گردد حسان هر چند باشد آهنین


شنبه 94 اسفند 1 , ساعت 4:7 عصر

«کودک در دانه» جدید

عمه جان کو منزل و کاشانه ام

من چرا ساکن درین ویرانه ام

آشناهایم همه رفتند و من

میهمان بر سر سفره ی بیگانه ام

چون که دیگر پر شده پیمانه ام

شمع می ریزد گهر در پای من

چون که داند کودکی دردانه ام

عقل ، می گوید به من آرام گیر

او نداند عاشقی دیوانه ام

دست از جانم بدار ای غمگسار

من چراغ عشق را پروانه ام

بگذر از من ای صبا حالم مپرس

فارغ از جان در غم جانانه ام

بس که بی تاب از پریشانی شدم

زلف ، سنگینی کند بر شانه ام

من گرفتارم به زلف و خال او

من اسیر آن کمند و دانه ام

خانمانم رفته بر باد عدو

کم کن آزار دل طفلانه ام

(حسان )

    


شنبه 94 اسفند 1 , ساعت 4:7 عصر

مژدگانی جدید

قربان اشک دیده و این دُر فشانیت

ای جان فدای محنت و رنج نهانیت

از لحن دلنشین تو قلبم گرفته شد

دیگر نماند صبرم از این نغمه خوانیت

شب مات و ، اختران همگی غرقه در سکوت

تا بشنوند زمزمه ی آسمانیت

چون ماه آسمان که نیاسوده لحظه ای

بگذشته در مدار سفر زندگانیت

رنجی که از خزان یتیمی کشیده ای

پیدا بود ز رنگ رخ ارغوانیت

ای روشن از فروغ تو ویران سرای شام

چون شمع ، آتشم مزن از خوش زبانیت

 بودی امید که از سفر آید پدر ، ولی

جز غم نبود حاصل این خوش گمانیت

چون مژده دادیم که حسین از سفر رسید

دردا نبود جر غم دل مژدگانیت

دادی تو جان و، بوسه گرفتی ز روی باب

قربان جان فشانی و این مهربانیت

حسان


شنبه 94 اسفند 1 , ساعت 4:6 عصر

ناز دختر جدید

حسین بابا ، حسین بابا

حسین بابا ، حسین بابا

اگر نازی کند دختر ، خریدارش بود بابا

بزرگی کن ببوس این دخترکوچکتر خود را

نهان از چشم طفلان آمدم تا در برم گیری

بگیر یک بار دیگر در بغل این دختر خود را

به گهواره نظر انداختم دیدم بود خالی

کجا بردی نیاوردی علی اصغر خود را

زِ دیرادیر دیدم عمه ام بوسید گلویت را

تو که می ری به کی وا می گذاری دختر خود را


شنبه 94 اسفند 1 , ساعت 4:6 عصر

سیل اشک  جدید

آن بلبلم که سوخته شد آشیانه ام

صیاد سنگدل زده آتش به خانه ام

بال و پرم ز سنگ حوادث شکسته شد

از بس که شمر شُوم زده تازیانه ام

چون شمع آب شد تنم از بس گریستم

ترسم که سیل اشک کند سر به نیستم

زان ساعتی که رفتی و دیگر ندیدمت

جویای گنج بودم و ، ویران نشینم شدم

دستم نمی رسید ببوسم تو را ز نی

از دور گرد خرمن تو خوشه چین شدم

ویرانه و داغ ، زخم زبان ، طعنه ی بی کسی

این کوه را تن چون کاه چون کشم

پای تو و که برسر چشمان خود نهم

دست تو کو خار ز پایم برون کشم

    


شنبه 94 اسفند 1 , ساعت 4:5 عصر

آسوده باش جدید

آمد چو یار آشنا ، آرام شو آرام شو

از غم شدی دیگر رها آرام شو آرام شو

ای مرغ خوش الحان بخواب ای ماه سرگردان بخواب

بگذشته شب از نیمه ها آرام شو آرام شو

دیدی که آخر این سفر پایان شد و آمد پدر

آمد که تا بیند تو را آرام شو آرام شو

گفتی پدر جانم چه شد ، گفتی که درمانم چه شد

اینت پدر ، اینت دوا آرام شو آرام شو

گفتی که دریای غم ، مغروق و سرگردان شدم

این کشتی و این ناخدا آرام شو آرام شو

آمد به دیدارت پدر ، اما میان طشت زر            

واویلتا واویلتا آرام شو آرام شو

از دیدنش بی پا شدی ، چون شمع سوزان تا شدی

ای مرحبا از این وفا آرام شو آرام شو

گفتی میان اشک و خون انا الیه راجعون

گشتی ز جمع ما جدا آرام شو آرام شو

چون کاروان مرگ را ، آرام گشتی حالیا

راحت شدی از رنج و بلا آرام شو آرام شو

از رفتن این قافله ، پایت نگردد آبله

دور از غم و رنج و بلا آرام شو آرام شو

شرح غم این داستان ، آتش به جانم زد حسان

دیگر مگو بهر خدا آرام شو آرام شو


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ